امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 4.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
اشعار عرفانی و مشاعره
#11
روان شد اشک یاقوتی ز راه دیدگان اینک
ز عشق بی‌نشان آمد نشان بی‌نشان اینک
ببین در رنگ معشوقان نگر در رنگ مشتاقان
که آمد این دو رنگ خوش از آن بی‌رنگ جان اینک
فلک مر خاک را هر دم هزاران رنگ می‌بخشد
که نی رنگ زمین دارد نه رنگ آسمان اینک
چو اصل رنگ بی‌رنگست و اصل نقش بی‌نقشست
چو اصل حرف بی‌حرفست چو اصل نقد کان اینک
تویی عاشق تویی معشوق تویی جویان این هر دو
ولی تو توی بر تویی ز رشک این و آن اینک
تو مشک آب حیوانی ولی رشکت دهان بندد
دهان خاموش و جان نالان ز عشق بی‌امان اینک
سحرگه ناله مرغان رسولی از خموشانست
جهان خامش نالان نشانش در دهان اینک
ز ذوقش گر ببالیدی چرا از هجر نالیدی
تو منکر می‌شوی لیکن هزاران ترجمان اینک
اگر نه صید یاری تو بگو چون بی‌قراری تو
چو دیدی آسیا گردان بدان آب روان اینک
اشارت می‌کند جانم که خامش که مرنجانم
خموشم بنده فرمانم رها کردم بیان اینک
مولانا
سال ها پرسیدم از خود کیستم
آتشم ، شوقم ، شرارم ، چیستم
دیدمش  امروز  و دانستم  کنون
او به جز من ،من به جز او نیستم
مولانا
 سپاس شده توسط Mahacita Bahuruci ، Orkideh ، ebi7777 ، amirkalate ، Samir58 ، zoom ، BehindtheGod ، dadan ، جویا ، سنجاقک ، jafar ، arezoo ، alizobeidi ، zahramk
#12
در باب ذهن سرگردان

آه ای عقل تو چنان می نگری
من چنین می نمایم و تو چنان می نگری
هر لحظه بر بی رنگی صد رنگ میزنی
آنچه بی رنگ است تو بر آن صد نیرنگ میزنی
عرش را خاک می نمایی و خاک را عرش
سلطان را گدا می کنی و گدا را سلطان
اهریمن را فرشته می نمایی و فرشته را دیو
روز را شب می نمایی و شب را روز
 
پناه می برم از عقل خود محور به پیر
به محور روشنایی
که فرمود، پای برعقل نه ، به عرش می روی
از آن بگذر،  همچو قطره به دریا می روی
عقل در است، آن را باز کن
از آن بگذر به حریم دل وارد می شوی
همچو موسی نعلین عقل را در آور، تا به "حضور" راه یابی
معشوقم و محبوبم در ناکجاست، نی در این جا نی در آن جا

در پس زمان، در پیش از مکان
زمان ازو بیرون گشته
مکان بر ناف او سوار
 
- ماهاچیتا باهوروچی
توجه توجه! لطفا در پیام خصوصی و ایمیل به بنده درخواست همسویی ارسال نکنید. بنده فعلا هیچ همسویی ارائه نمیکنم.
و لطفا  "قوانین انجمن" را مطالعه و رعایت کنید.
 سپاس شده توسط Orkideh ، مهدی7 ، ebi7777 ، amirkalate ، zoom ، BehindtheGod ، shrlin ، dadan ، جویا ، محمدمسعود ، سنجاقک ، behzad ، jafar ، alizobeidi ، zahramk ، شیوا
#13
بی‌تو جانا قرار نتوانم کرد
احسان ترا شمار نتوانم کرد
گر بر تن من شود زبان هر موئی
یک شکر تو از هزار نتوانم کرد
​​​​​​مولانا
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دول​​​​​​ت صحبت آن مونس جان ما را بس
 سپاس شده توسط zoom ، bashar ، Mahacita Bahuruci ، ebi7777 ، Orkideh ، جویا ، dadan ، سنجاقک ، jafar ، alizobeidi ، zahramk
#14
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتی اهل ریا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند
ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خویش خدا را به بهشتم مفرست
که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست
طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس
​​​​​​حافظ
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دول​​​​​​ت صحبت آن مونس جان ما را بس
 سپاس شده توسط zoom ، bashar ، Mahacita Bahuruci ، ebi7777 ، Orkideh ، dadan ، جویا ، سنجاقک ، jafar ، alizobeidi ، zahramk
#15
هر لحظه به شکلی بت عیار بر آمد

هر لحظه به شکلی بت عیار بر آمد دل برد و نهان شد
هر دم به لباس دگر آن یار بر آمد گه پیر و جوان شد


گه نوح شد و کرد جهانی به دعا غرق خود رفت به کشتی
گه گشت خلیل و به دل نار بر آمد آتش گل از آن شد


یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی روشنگر عالم
از دیده یعقوب چو انوار بر آمد تا دیده عیان شد

حقا که هم او بود کاندر ید بیضا میکرد شبانی
در چوب شد و بر صفت مار بر آمد زان فخر کیان شد


می گشت دمی چند بر این روی زمین اواز بهر تفرج
عیسی شد و بر گنبد دوار بر آمد تسبیح کنان شد


بالجمله هم او بود که می آمد و می رفت هر قرن که دیدی
تا عاقبت آن شکل عرب وار بر آمد دارای جهان شد


منسوخ چه باشد؟ نه تناسخ به حقیقت آن دلبر زیبا
شمشیر شد و در کف کرار بر آمد قتال زمان شد


نی نی که هم او بود که می گفت انا الحق در صوت الهی
منصور نبود آن که بر آن دار بر آمد نادان به گمان شد


رومی سخن کفر نگفته ست و نگویدمنکر مشویدش
کافر بود آن کس که به انکار بر آمد از دوزخیان شد
 سپاس شده توسط amirkalate ، bashar ، ebi7777 ، Orkideh ، Mahacita Bahuruci ، dadan ، جویا ، سنجاقک ، jafar ، alizobeidi ، zahramk
#16
آنک بی‌باده کند جان مرا مست کجاست
و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست
و آنک سوگند خورم جز به سر او نخورم
و آنک سوگند من و توبه‌ام اشکست کجاست
و آنک جان‌ها به سحر نعره زنانند از او
و آنک ما را غمش از جای ببرده‌ست کجاست
جان جان‌ست وگر جای ندارد چه عجب
این که جا می‌طلبد در تن ما هست کجاست
غمزه چشم بهانه‌ست و زان سو هوسی‌ست
و آنک او در پس غمزه‌ست دل خست کجاست
پرده روشن دل بست و خیالات نمود
و آنک در پرده چنین پرده دل بست کجاست
عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
و آنک او مست شد از چون و چرا رست کجاست
 
مولانا
سال ها پرسیدم از خود کیستم
آتشم ، شوقم ، شرارم ، چیستم
دیدمش  امروز  و دانستم  کنون
او به جز من ،من به جز او نیستم
مولانا
 سپاس شده توسط BehindtheGod ، ebi7777 ، Orkideh ، Mahacita Bahuruci ، shrlin ، dadan ، zoom ، amirkalate ، جویا ، سنجاقک ، jafar ، zahramk
#17
یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت (نگشت)
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
 سپاس شده توسط bashar ، ebi7777 ، Orkideh ، Mahacita Bahuruci ، shrlin ، dadan ، zoom ، amirkalate ، جویا ، سنجاقک ، jafar ، zahramk
#18
بوی گل از گلزار شد ای دل دگر عطار شو
در انتهای قصه ایم ای شب زده بیدار شو
دی مست می بودی و وی اکنون نماندت جام می
ساقی جوابت کرده است دل خسته را تیمار شو
با خوب و بد سر کرده ای بس عمر پرپر کرده ای
وقت است بر خود بنگری ای بی خبر هوشیار شو
در بی خودی خود را بجو با بود خود شو روبرو
بشکن حجاب ما و من آمادۀ دیدار شو
خود را نگر او را ببین کی دیده ای یاری چنین
اول به وصل خویش رس دوم به سوی دار شو
دلبسته را بر آب و گل نی آگه از اسرار دل
راز جهان عشق است و بس عاشق در این بازار شو
سال ها پرسیدم از خود کیستم
آتشم ، شوقم ، شرارم ، چیستم
دیدمش  امروز  و دانستم  کنون
او به جز من ،من به جز او نیستم
مولانا
 سپاس شده توسط zoom ، BehindtheGod ، mostafa2016 ، ebi7777 ، Orkideh ، Mahacita Bahuruci ، shrlin ، جویا ، dadan ، amirkalate ، سنجاقک ، jafar ، alizobeidi ، zahramk
#19
یا رب تو مرا به نفس طناز مده
با هر چه بجز تست مرا ساز مده
من در تو گریزان شدم از فتنه ی خویش
من آن توام مرا به من  باز مده
Heart ‌مولانا Heart
 سپاس شده توسط ebi7777 ، Orkideh ، Mahacita Bahuruci ، shrlin ، جویا ، bashar ، dadan ، amirkalate ، سنجاقک ، alizobeidi ، zahramk
#20
ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا
من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا
جان و دل پر درد دارم هم تو در من می‌نگر
چون تو پیدا کرده‌ای این راز پنهان مرا
ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک
نیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا
گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشق
پا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا
گر امید وصل تو در پی نباشد رهبرم
تا ابد ره درکشد وادی هجران مرا
چون تو می‌دانی که درمان من سرگشته چیست
دردم از حد شد چه می‌سازی تو درمان مرا
جان عطار از پریشانی است همچون زلف تو
جمع کن بر روی خود جان پریشان مرا
 سپاس شده توسط BehindtheGod ، bashar ، ebi7777 ، zoom ، amirkalate ، جویا ، Mahacita Bahuruci ، سنجاقک ، jafar ، zahramk


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان