امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 4.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
اشعار عرفانی و مشاعره
#21
پیر منم جوان منم
تیر منم کمان منم
یار مگو که من منم
من نه منم، نه من منم
گر تو تویی و من منم
من نه منم، نه من منم
عاشق زار او منم
بی دل و یار او منم
یار و نگار او منم
غنچه و خار او منم
لاله عذار او منم
چاره ی کار او منم
بر سر دار او منم
من نه منم، نه من منم
باغ شدم ز ورد او
داغ شدم ز پیش او
لاف زدم ز جام او
گام زدم ز گام او
عشق چه گفت نام او
من نه منم، نه من منم
دولت شید او منم
باز سپید او منم
راه امید او منم
من نه منم، نه من منم
گفت برو تو "شمس" حق
هیچ مگو ز آن و این
تا شودت گمان یقین
من نه منم، نه من منم"   

مولانا   
سال ها پرسیدم از خود کیستم
آتشم ، شوقم ، شرارم ، چیستم
دیدمش  امروز  و دانستم  کنون
او به جز من ،من به جز او نیستم
مولانا
 سپاس شده توسط zoom ، ebi7777 ، shrlin ، amirkalate ، BehindtheGod ، Samir58 ، dadan ، جویا ، Mahacita Bahuruci ، Reza809 ، سنجاقک ، jafar ، maryam2090 ، zahramk
#22
مرد را دردی اگر باشد خوشست
درد بی دردی علاجش آتش است


مجذوب تبریزی
 سپاس شده توسط BehindtheGod ، محمدمسعود ، ebi7777 ، bashar ، Mahacita Bahuruci ، dadan ، amirkalate ، Reza809 ، سنجاقک ، jafar ، maryam2090 ، zahramk
#23
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت
خور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت
حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت
به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد
که همین سخن بگوید به زبان آدمیت
مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی
که فرشته ره ندارد به مکان آدمیت
اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی به روان آدمیت
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت
طیران مرغ دیدی تو ز پای‌بند شهوت
به در آی تا ببینی طیران آدمیت
نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت
کیست در گوش که او میشنود آوازم؟
کیست در دیده که از دیده برون مینگرد؟
*
یا کدام است سخن مینهد اندر دهنم؟
یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم؟
 سپاس شده توسط Samir58 ، zoom ، جویا ، ebi7777 ، bashar ، Mahacita Bahuruci ، dadan ، amirkalate ، Reza809 ، سنجاقک ، jafar ، maryam2090 ، zahramk
#24
تا مرد به تیغ عشق بی سر نشود
اندر ره عشق و عاشقی بر نشود

هم یار طلب کنی و هم سر خواهی؟
آری خواهی ولی میسر نشود

ابوسعید ابوالخیر
کیست در گوش که او میشنود آوازم؟
کیست در دیده که از دیده برون مینگرد؟
*
یا کدام است سخن مینهد اندر دهنم؟
یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم؟
 سپاس شده توسط جویا ، ebi7777 ، bashar ، saeed871 ، Mahacita Bahuruci ، dadan ، zoom ، amirkalate ، Reza809 ، سنجاقک ، jafar ، alizobeidi ، zahramk
#25
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
 
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت
ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
 
 
 
توجه توجه! لطفا در پیام خصوصی و ایمیل به بنده درخواست همسویی ارسال نکنید. بنده فعلا هیچ همسویی ارائه نمیکنم.
و لطفا  "قوانین انجمن" را مطالعه و رعایت کنید.
 سپاس شده توسط dadan ، Orkideh ، محمدمسعود ، bashar ، جویا ، zoom ، ebi7777 ، amirkalate ، BehindtheGod ، Reza809 ، سنجاقک ، jafar ، alizobeidi ، zahramk
#26
تا به دامان تو ما دست تولا زده ایم 
تولای تو برهر دو جهان پا زده ایم

تا نهادیم به کوی تو صنم روی نیاز
پشت پا بر حرم و دیر وکلیسا زده ایم

در خور مستی ما رطل وخم ساغر نیست
ما از آن باده کشانیم که دریا زده ایم

همه شب از طرف گریه مینا ، من وجام
خنده بر گردش این گنبد مینا زده ایم

نشوی غافل از اندیشه شیدایی ما
گر چه زنجیر به پای دل شیدا زده ایم

تا نهادیم سر اندر قدم پیر مغان
پای بر فرق جم و افسر دارا زده ایم
جای دیوانه چو در شهر ندادند «هما»
من ودل چند گهی خیمه به صحرا زده ایم
همای شیرازی
توجه توجه! لطفا در پیام خصوصی و ایمیل به بنده درخواست همسویی ارسال نکنید. بنده فعلا هیچ همسویی ارائه نمیکنم.
و لطفا  "قوانین انجمن" را مطالعه و رعایت کنید.
 سپاس شده توسط dadan ، Orkideh ، محمدمسعود ، bashar ، جویا ، zoom ، amirkalate ، سنجاقک ، jafar ، zahramk
#27
ارزش خدمت بدون نفس و مهر ورزیدن



همه روز روزه بودن، همه شب نماز كردن
همه ساله حج نمودن، سفر حجاز كردن

شب جمعه ها نخفتن بخدای راز گفتن
زوجود بی نیازش، طلب نیاز كردن

به مساجد ومعابد همه اعتكاف جستن
ز مناهی و ملاهی همه احتراز كردن

زمدینه تا به كعبه، سرو پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیك به وظیفه باز كردن

بخدا كه هیچ یك را ثمر آنقدر نباشد
كه بروی نا امیدی در بسته باز كردن

-
شیخ بهایی
توجه توجه! لطفا در پیام خصوصی و ایمیل به بنده درخواست همسویی ارسال نکنید. بنده فعلا هیچ همسویی ارائه نمیکنم.
و لطفا  "قوانین انجمن" را مطالعه و رعایت کنید.
 سپاس شده توسط dadan ، BehindtheGod ، saeed871 ، Samir58 ، 313 ، Orkideh ، محمدمسعود ، shrlin ، bashar ، جویا ، zoom ، ebi7777 ، amirkalate ، Reza809 ، سنجاقک ، jafar ، alizobeidi ، zahramk
#28
در وصف عشق


ای که میپرسی نشان عشق چیست
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست

عشق یعنی مهر بی چون و چرا
عشق یعنی کوشش بی ادعا

عشق یعنی عاشق بی زحمتی
عشق یعنی بوسه ی بی شهوتی

عشق یعنی دشت گل کاری شده
در کویری چشمه ای جاری شده

یک شقایق در میان دشت کار
باور امکان با یک گل بهار

عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی

عشق یعنی اینکه انگوری کنی
عشق یعنی اینکه زنبوری کنی

عشق یعنی مهربانی در عمل
خلق کیفیت به کندوی عسل

عشق یعنی گل بجای خار باش
پل بجای این همه دیوار باش

عشق یعنی یک نگاه آشنا
دیدن افتادگان زیر پا

عشق یعنی تنگ بی ماهی شده
عشق یعنی ماهی راهی شده

عشق یعنی مرغ های در قفس
بردن آنها به بیرون از قفس

عشق یعنی جنگل دور از تبر
دوری سرسبزی از خوف و خطر

عشق یعنی از بدی ها اجتناب
بردن پروانه از لای کتاب


در میان اینهمه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر

ای توانا، ناتوان عشق باش
پهلوانا، پهلوان عشق باش

عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر
واگذاری آب را بر تشنه تر

عشق یعنی ساقی کوثر شدن
بی پر و بی پیکر و بی سر شدن

نیمه شب سرمست از جام سروش
در به در انبان خرما روی دوش

عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از درمانده ای درمان کنی


عشق یعنی خویشتن را نان کنی
مهربانی را چنین ارزان کنی

عشق یعنی نان ده و از دین مپرس
در مقام بخشش از آیین مپرس

هر کسی او را خدایش جان دهد
آدمی باید که او را نان دهد

عشق یعنی عارف بی خرقه ای
عشق یعنی بنده ی بی فرقه ای

عشق یعنی آنچنان در نیستی
تا که معشوقت نداند کیستی

عشق یعنی جسم روحانی شده
قلب خورشیدی نورانی شده

عشق یعنی ذهن زیبا آفرین
آسمانی کردن روی زمین

هر که با عشق آشنا شد مست شد
وارد یک راه بی بن بست شد

هرکجا عشق آید و ساکن شود
هرچه ناممکن بود ممکن شود

در جهان هرکار خوب و ماندنی است

رد پای عشق در او دیدنی است

سالک آری عشق رمزی در دل است
شرح و وصف عشق کاری مشکل است

عشق یعنی شور هستی در کلام
عشق یعنی شعر،مستی والسلام

کیست در گوش که او میشنود آوازم؟
کیست در دیده که از دیده برون مینگرد؟
*
یا کدام است سخن مینهد اندر دهنم؟
یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم؟
 سپاس شده توسط Orkideh ، BehindtheGod ، bashar ، جویا ، zoom ، amirkalate ، مهدی7 ، Reza809 ، jafar ، zahramk
#29
ديوانه و دلبسته ي اقبال خودت باش
سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش
يک لحظه نخور حسرت آن را که نداري
راضي به همين چند قلم مال خودت باش
دنبال کسي باش که دنبال تو باشد
اينگونه اگر نيست به دنبال خودت باش
پرواز قشنگ است ولي بي غم و منت
منت نکش از غير و پر و بال خودت باش
صد سال اگر زنده بماني گذراني
پس شاکر هر لحظه وهر سال خودت باش
 سپاس شده توسط zoom ، bashar ، amirkalate ، جویا ، Reza809 ، سنجاقک ، jafar ، zahramk
#30
(6-28-1396، 06:07 صبح)Mahacita Bahuruci نوشته است:
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
 
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت
ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
 
 
 
سلام استاد 
این  غزل در قلب آدم زلزله به پا میکنه و در عمق وجود نفوذ میکنه
سپاسگزارم
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دول​​​​​​ت صحبت آن مونس جان ما را بس
 سپاس شده توسط bashar ، saeed871 ، Mahacita Bahuruci ، jafar ، zahramk


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان