امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 4.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
اشعار عرفانی و مشاعره
#31
دلم رميده لولي وشيست شورانگيز
دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آميز
فداي پيرهن چاک ماه رويان باد
هزار جامه تقوا و خرقه پرهيز
خيال خال تو با خود به خاک خواهم برد
که تا ز خال تو خاکم شود عبيرآميز
فرشته عشق نداند که چيست اي ساقي
بخواه جام و گلابي به خاک آدم ريز
پياله بر کفنم بند تا سحرگه حشر
به مي ز دل ببرم هول روز رستاخيز
فقير و خسته به درگاهت آمدم رحمي
که جز ولاي توام نيست هيچ دست آويز
بيا که هاتف ميخانه دوش با من گفت
که در مقام رضا باش و از قضا مگريز
ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست
تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز
 سپاس شده توسط Mahacita Bahuruci ، جویا ، amirkalate ، bashar ، مهدی7 ، Reza809 ، maryam2090 ، behzad ، dadan ، jafar ، alizobeidi ، zahramk
#32
زندگی زیباست ای زیبا پسند
زنده اندیشان به زیبایی رسند
 
 آنقدر زیباست این بی بازگشت
 کز برایش میتوان از جان گذشت
 
 مردن عاشق نمی میراندش
 در چراغ تازه می گیراندش
 
باغها را گرچه دیوارو در است
 از هواشان راه با یکدیگر است
 
شاخه ها را از جدایی گر غم است
ریشه هاشان دست در دست هم است
توجه توجه! لطفا در پیام خصوصی و ایمیل به بنده درخواست همسویی ارسال نکنید. بنده فعلا هیچ همسویی ارائه نمیکنم.
و لطفا  "قوانین انجمن" را مطالعه و رعایت کنید.
 سپاس شده توسط جویا ، bashar ، BehindtheGod ، dadan ، مهدی7 ، Orkideh ، محمدمسعود ، amirkalate ، saeed871 ، Samir58 ، goodboy_313 ، Reza809 ، amirs2077 ، zoom ، shrlin ، maryam2090 ، shahbalout ، behzad ، سنجاقک ، jafar ، zahramk
#33
در راه ِ رسیدن  به  تو،  گیرم که بمیرم
              اصلاً  به  تو افتاده  مسیرم،  که  بمیرم
 
یا چشم بپوش از من و از  خویش برانم 
               یا  تنگ  در  آغوش  بگیرم،  که  بمیرم  
 
این جامِ ترک خورده چه جای نگرانی ست  
              من  ساخته  از خاک ِ کویرم ، که بمیرم  

خاموش  مکن  آتش ِ افروخته ام   را  
             بگذار بمیرم  که  بمیرم  که  بمیرم!!!
 سپاس شده توسط maryam2090 ، Mahacita Bahuruci ، جویا ، bashar ، behzad ، jafar ، سنجاقک ، alizobeidi ، zahramk
#34
تا روی دل آنسو کنم
هردم به کویش رو کنم
با درد عشقش خو کنم
چون مرغ حق کوکو کنم

حق حق زنم هوهو کنم
تا ما و من را او کنم

من جام می او باده ام 
من نای او نایی دم 
ذاتش وجود و من عدم 
من حادثم او از قدم

من عابدم معبود او 
من ساجدم مسجود او 
من قاصدم مقصود او
من از نمودم بود او

من خارم او یک شاخ گل 
من جزئم او هستی کل 
من ساغر او ساقی مل 
او ساز امکان من دهل

من رهنمودی بی خبر 
او شاهراه و راهبر 
من طایری بی بال و پر 
او آسمان بحر و بر

من ذره او دنیای من 
من قطره او دریای من 
من بنده او مولای من 
من لایم او الای من

من طالب و مطلوب او 
من راغب و مرغوب او
من عاشق و محبوب او 
من مست و شهر آشوب او

صیدم من و صیاد او 
من بنده ام آزاد او 
ویران منم آباد او 
مجنون منم فرهاد او

خمخانه او پیمانه من 
افسونگر او افسانه من 
هوشیار او دیوانه من 
شمع است او پروانه من

من بی دل و دلدار من
سربازم او سردار من 
غمگین من او غمخوار من 
من بی کس و او یار من

من تیره روزی بینوا 
او مهرتابان هدی 
من ذره ای روشن نما 
او نوربخش ماسوا

حق حق زنم هوهو کنم 
تا ما و من را او کنم 
توجه توجه! لطفا در پیام خصوصی و ایمیل به بنده درخواست همسویی ارسال نکنید. بنده فعلا هیچ همسویی ارائه نمیکنم.
و لطفا  "قوانین انجمن" را مطالعه و رعایت کنید.
 سپاس شده توسط جویا ، farzad78 ، amirkalate ، Samir58 ، shrlin ، bashar ، zoom ، Kundalini ، dadan ، mostafa2016 ، Reza809 ، BehindtheGod ، محمدمسعود ، behzad ، سنجاقک ، jafar ، alizobeidi ، zahramk
#35
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بی‌طاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخم کش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه خورشید درخشان بروم
تازیان را غم احوال گران باران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون
همره کوکبه آصف دوران بروم
 سپاس شده توسط mostafa2016 ، Reza809 ، جویا ، bashar ، محمدمسعود ، سنجاقک ، amirkalate ، behzad ، jafar ، zahramk
#36
گفتي که مرا عذاب خواهي فرمود
من در عجبم که در کجا خواهد بود 
آنجا که تويي عذاب نبوَد آنجا
آنجا که تو نيستي کجا خواهد بود  

  ابوسعید ابوالخیر
 سپاس شده توسط BehindtheGod ، 313 ، جویا ، bashar ، محمدمسعود ، zoom ، dadan ، amirkalate ، jafar ، alizobeidi ، zahramk ، سنجاقک
#37
امروز دیدم یار را آن رونق هرکار را
میشد روان بر آسمان همچون روان مصطفی
خورشید از رویش خجل گردون مشبک همچو دل
از تابش او آب و گل افزون ز آتش در ضیا
گفتم که بنما نردبان تا بر روم بر آسمان
گفتا سر تو نردبان سر را در آور زیر پا
چون پای خود بر سر نهی پا بر سر اختر نهی
چون تو هوا را بشکنی پا بر هوا نه هین بیا
بر آسمان و بر صبا صد رد پدید آید تورا
بر آسمان پران شوی هر صبحدم همچون دعا




Heartمولانا Heart
کیست در گوش که او میشنود آوازم؟
کیست در دیده که از دیده برون مینگرد؟
*
یا کدام است سخن مینهد اندر دهنم؟
یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم؟
 سپاس شده توسط zoom ، Reza809 ، dadan ، bashar ، shrlin ، amirkalate ، jafar ، alizobeidi ، zahramk ، سنجاقک
#38
تو را خواستمو ، عشق نصیبم شد
                                           کاش عشق را می خواستم 
                                                                              شاید تو نصیبم می شدی
 سپاس شده توسط سنجاقک ، shrlin ، Orkideh ، Samir58 ، Reza809 ، mostafa2016 ، farzad78 ، amirkalate ، مهدی7 ، dadan ، zahramk
#39
ﮔﺮ ﺑﺎ ﻏﻢ ﻋﺸﻖ ﺳﺎﺯﮔﺎﺭ ﺁﯾﺪ ﺩﻝ
ﺑﺮ ﻣﺮﮐﺐ ﺁﺭﺯﻭ  ﺳﻮﺍﺭ ﺁﯾﺪ ﺩﻝ
 ﮔﺮ ﺩﻝ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﺠﺎ ﻭﻃﻦ ﺳﺎﺯﺩ ﻋﺸﻖ
 ﻭﺭ ﻋﺸﻖ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺑﻪﭼﻪ ﮐﺎﺭ ﺁﯾﺪ ﺩﻝ

       "ابوسعید_ابوالخير"
 سپاس شده توسط محمدمسعود ، mostafa2016 ، جویا ، سنجاقک ، bashar ، Orkideh ، amirkalate ، Samir58 ، dadan ، jafar ، zahramk
#40
جانم از آتشفشان ها گذر مي کند
با خويشتن در جنگم
از خود عبور مي کنم
تو آنسوي من ايستاده اي
و لبخند مي زني
و لبخند تو آنقدر بها دارد
که به خاطرش از آتش بگذرم!
من طلا خواهم شد
                  مي دانم...

(جبران خلیل جبران)
تو کنارم هستی ای حضور تابناک و من آسوده ام، آرامم و خاموش
 سپاس شده توسط zoom ، Samir58 ، mostafa2016 ، Mahacita Bahuruci ، bashar ، جویا ، amirkalate ، محمدمسعود ، Reza809 ، dadan ، jafar ، zahramk


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان