امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
اشعار عرفانی و مشاعره
اين جهان كوهست و فعل ما ندا
سوي ما ايد نداها را صدا
اين بگفت و رفت در دم زير خاك
ان كنيزك شد زعشق و رنج پاك
زانك عشق مردگان پاينده نيست
زانك مرده سوي ما اينده نيست
عشق زنده در روان و در بصر
هر دمي باشد زغنچه تازه تر
عشق ان زنده گزين كو باقيست

كزشراب جان فزايت ساقيست
عشق ان بگزين كه جمله انبيا
يافتند از عشق او كار و كيا
تو مگو ما را بدان شه بار نيست
با كريمان كارها دشوار نيست
 سپاس شده توسط farda123 ، jafar ، سنجاقک
هفت چاكرا در انرزهاي فردوسي بزرگ
زنادان كه گفتيم هفت است راه
يكي انكه خشم اورد بيگناه
گشاده كند گنج بر ناسزاي
نه زو مزد يابد به هر دو سراي
سه ديگر به يزدان بود ناسپاس
تن خويش را در نهان ناشناس
چهارم كه با هر كسي راز خويش
بگويد بر افرازد اواز خويش
به پنجم به گفتار ناسودمند
تن خويش دارد به درد و گزند
ششم گردد ايمن زنا استوار
همي پرنيان جويد از خاربار
به هفتم كه بستيهد اندر دروغ
به بيشرمي اندر بجويد فروغ
چو بر انجمن مرد خامش بود
از ان خامشي دل به رامش بود
سپردن به داناي داننده گوش
به تن توشه بايد به دل راى و هوش
شنيده سخن ها فرامش مكن
كه تاج است بر تخت شاهي سخن
چو خواهي كه دانسته ايد به بر 
بگفتار بكشاي بند از هنر 
چو گسترد خواهي به هر جاي نام
زبان بركشي همچو تيغ از نيام
چو با مرد دانات باشد نشست
زبر دست سر زيردست
زدانش بود جان و دل را فروغ
نگر تا نگردي به گرد دروغ
سخن گوي چون برگشايد سخن 
بمان تا بگويد تو تندي مكن
زبان را چو با دل بود راستي
ببندد زهر سو در كاستي
 سپاس شده توسط farda123 ، خداپرست ، jafar
گفتي بيا گفتم كجا گفتي ميان جان ما
گفتي مرو گفتم چرا كه ميخواهم تورا 
گفتي كه وصلت ميدهم جام الستت ميدهم
گفتم مرا درمان بده گفتي چو رستي ميدهم
گفتي پياله نوش كن غم دردلت خاموش كن

گفتم مرا مستي دهي با باده اي هستي دهي
گفتي كه مستت ميكنم پر زانچه هستت ميكنم
گفتم چگونه از كجا گفتي كه تا گفتي خودا
گفتي كه درمانت دهم بر هجر پايانت دهم
گفتم كجا كي خواهد اين گفتي صبوري بايد اين
گفتي تويي دردانه ام تنها ميان خانه ام
مارا ببين خود را مبين در عاشقي يكدانه ام
گفتي بيا گفتم كجا گفتي در اغوش بقا
گفتي ببين گفتم چه را گفتي خدارا در خودا
 سپاس شده توسط jafar ، bashar ، خداپرست ، zoom
الا ای سر کرده از جانم تورا خانه کجا باشد
الا ای ماه تابانم تو را خانه کجا باشد
الا ای قادر قاهر زتن پنهان  به دل ظاهر
زهی پیدای پنهانم تو را خانه کجا باشد
تو گویی خانه خاقان بود دل های مشتاقان 
مرا دل نیست ای جانم تو را خانه کجا باشد
بود مه سایه را دایه به مه چون می رسد سایه
بگو ای مه نمی دانم تو را خانه کجا باشد
نشان ماه می دیدم به صد خانه بگردیدم
از این تفتیش برهانم تورا خانه کجا باشد
Heart ‌مولانا Heart
 سپاس شده توسط jafar ، bashar ، farda123 ، سنجاقک ، maryam2090
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
آنچه از عالم عِلوی است من آن می گویم
رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
کیست آن گوش که او می شنود آوازم
یا کدام است سخن می کند اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
به یکی عربده مستانه به هم درشکنم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم
تو مپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

مولانا 
Heart
 سپاس شده توسط bashar ، جویا ، خداپرست ، سنجاقک ، farda123 ، jafar ، maryam2090
[font]تو را سريست كه با ما فرو نمي ايد
مرا دلي كه صبوري از او نمي ايد
كدام ديده به  روي تو باز شد همه عمر
كه اب  ديده به رويش فرو نمي ايد 
جز اين قدر نتوان گفت بر جمال تو عيب
كه مهرباني از آن طبع و خو نمي ايد 
چه جور كز خم چوگان زلف مشكينت 
براوفتاده مسكين چوگو نميايد
اگر هزار گزند آيد از تو بر دل ريش
بد از منست كه گويم نكو نميايد 
گر از حديث تو كوته كنم زبان اميد
كه هيچ حاصل  از اين گفت و گو نميايد 
گمان برند كه در عود سوز سينه من
بمرد أتش معني كه بو نميايد
چه عاشقست كه فرياد دردناكش نيست
چه مجلسست كز او هاي و هوي نميايد 
به شير بود مگر شور و عشق سعدي را
كه پير گشت و تغير در او نمايد
[/font]
 سپاس شده توسط Orkideh ، jafar ، خداپرست ، farda123 ، zoom ، 4 ساعت قبل">bashar
یادمه برای اولین باری که معشوقم رو دیدم ( اون موقع معشوقم یه خانم بود ) نمیدونم چه اتفاقی درونم افتاد، انگار سالها بود که از قبل میشناختمش .. یادمه از دانشگاهمون تا خونه دانشجوییمون 10 تا کوچه فاصله بود ، اونروز من بعد ازون کلاس تا خونه مون تونستم یه دوبیتی بنویسم .. منی که با شعر و شاعری بیگانه بودم احساس میکردم یه چشمه ای داره تو قلبم میجوشه .. یادمه نوشتم : 

باز دیدم آن یار دلارآ را 
اوکه برد از کف من عقبا را
گر که بود اندر نگاهش ذره ای مهر ومحن
میریختم به پایش همه دنیا را ..


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان