امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
آموزه های رابرت آدامز از شاگردان ماهاریشی در زمینه خودآگاهی و خودشناسی
#1
اگر مردم فقط همین اولین اصل خودآگاهی را درک می کردند: «هر چه قرار است بشود، می شود، هر قدر هم که تلاش کنی نشود. و هر چه قرار است نشود، هرگز نمی شود، حتی اگر خودت را بکشی که بشود.» … … فوق العاده نبود اگر سیاست مدارها این حقیقت را درک می کردند؟ … …  آنوقت اصلا هیچ چیزی برای نگران شدن در باره اش وجود نداشت، هیچ چیزی برای ترسیدن، غلبه بر آن، بردن، و از دست دادنش. همه چیز همانجور که باید، انجام می شود. همه چیز سر جای مناسب خودش است. هیچ اشتباهی رخ نداده. همه چیز دوست داشتنی و زیباست، همینجور که هست. اگر فقط همین را در زندگی شخصی خود درک می کردی … . اینکه هر چه قرار است تجربه کنی، از قبل طراحی شده … تو اصلا قرار نیست کاری به آنها داشته باشی. چون تو این بدن نیستی. اما تا وقتی که فکر می کنی این بدنی، فکر میکنی که کسی هستی، …
اگر فقط به درون می رفتی، و آن خود یگانه را می دیدی، آنوقت هرگز نگران آنچه اتفاق می افتاد نمی شدی، چون متوجه می شدی  اصلا تویی وجود ندارد که اتفاقی بر تو بیفتد.
تو همین حالا آزادیِ کاملی، رهایِ کامل، آگاهی تام. اما، تو حرف من را باور نداری. تو هنوز تمایل داری که خود را یک بدن، کننده کار، بدانی. به تجربه ی همین امروزت نگاه کن و ببین درست می گویم که فکر می کنی کننده کاری یا نه. امروز چند بار عصبانی شدی؟ امروز چند بار حس کردی کوچک و  کم ارزش و خوار شدی؟ چند بار ترسیدی؟ چند بار فکر کردی که چیزی نادرست و اشتباه است، یا حس کردی که این جایی که هستی مناسب تو نیست؟ همین ها نشان می دهند که تو باور داری که این بدنی. تا وقتی که باور داری که یک بدنی … . چرا فقط رها نکنی و دیگر در مورد بدنت حساس و نگران نباشی؟
آن قدرتی که مسیر را می داند، از تو مراقبت خواهد کرد. آن یک (یگانه، یکی) که خورشید را درخشان کرده، سیب ها را به زیبایی بر درخت سیب می رویاند، ما را تامین خواهد کرد. همه چیز به طور کامل برای ما تهیه شده است. ایمان و اعتماد داشته باش، و به آن قدرتی که راه را می داند، اعتماد کن. این اولین گام است، ایمان کامل و اعتماد کامل داشتن به آن نامحدود، به آن یکی. اگر دوست داری می توانی اسم آن یک (یکی، یگانه) را خدا بگذاری، فرقی نمی کند چه اسمی بر آن بگذاری. آن همه جا است، تنها کاری که باید بکنی، واگذار کردن همه چیز به اوست. تمام شک و تردیدها، تمام عجزها و درماندگی ها، ترس ها، یعنی هر آنچه تو را مدت های مدیدی است که دربند و گرفتار کرده اند را به او واگذار (تسلیم) کن. تمام آن ها را رها کن و بده بروند. این ها متعلق به تو نیستند. از این ها آزاد باش.
وقتی قادر بودی این کار را بکنی، می توانی جلوتر بروی، و درک کنی که اصلا از همان اول هم بدنی وجود نداشته. دنیا، این چنین که دیده می شود، وجود ندارد. جهان، این چنین که دیده می شود، وجود ندارد. اما تو هستی، و همیشه خواهی بود.
تو چه هستی و همیشه خواهی بود؟ سکوت. هیچ جوابی برای این سوالات نیست، چون ذهن نمی تواند آن ناشناخته، برترین (متعالی)، خود (Self)، را درک کند. ذهن هرگز نمی تواند این چیزها را بداند. ذهن فقط خودش را به عنوان یک بدن، یک کننده کار، می شناسد. پس تو باید فراتر از ذهن، افکار، این دنیا، و این جهان، بروی، و وارد سکوت شوی، جایی که سعادت تام، آرامش و هماهنگی است.
در واقع، تنها آزادی ای که تو داری، واکنش نشان ندادن به شرایط و رفتن به درون است، تا حقیقت را ببینی. همه چیزِ دیگر از پیش تنظیم شده اند. هر چه در زندگی تو روی داده و می دهد، قرار است روی دهد. واکنش تو به آن ها است که مهم است و آن چه در ادامه می آید را تعیین می کند. آنچه به سمت تو می آید، واکنش تو به تجربیات زندگی است، و همین واکنش است که تجربه بعدی را شکل می دهد، با روشِ پاسخ تو به آن شرایط، با چگونگی واکنش تو به آن.
با افکار خود، کشمکش (تضاد) درست نکن. وقتی کشمکشی نیست، افکاری هم نیست. افکار فقط وقتی ظاهر می شوند که کشمکشی هست. منظور من از کشمکش، مثلا این است که تو نگران این باشی که باید از افکار خود رها شوی، یا چگونه از آن ها رها شوی، و برای این کار بروی سراغ مدیتیشن و سادانا (تمرینات روزانه معنوی)، و دیگر تمرینات معنوی. تمام این چیزها کشمکش ایجاد می کنند. مگر این را نمی گویی: «من این کارها را انجام می دهم که آزاد شوم. این کارها را برای رها شدن انجام می دهم»؟ دلیلِ این که آنجا هنوز کشمکشی وجود دارد، این است که از قبل آزاد و رهایی. پس، همین که به خودت این اطلاعات را می دهی که برای آزاد شدن باید کاری بکنی، در همان لحظه، کشمکش ایجاد می شود. 
این تنها مشکلی است که داری. این کشمکش توست. و این کشمکش، از برنامه ریزی تو به هنگام تولد، از سامسکاراها (تاثیرات ذهنی، یا چیزهایی که به صورت روانی کاشته شده اند، که در فلسفه هندی مبنای ایجاد کارما هستند)، از تجربیات قبلی، چیزهایی که با خودت برداشتی، عادت هایی که درونت هستند؛ یعنی چیزی که فکر می کنی هستی، می آیند.
کشمکش (تضاد) از آن جا می آید. و به تو می گوید «من فقط یک انسانم، یک بدن شکننده و فانی، قرار است گاهی رنج بکشم، و گاهی شاد باشم».
اما این یک دروغ است. هرگز تویی وجود نداشته که بخواهد رنج بکشد. هرگز تویی وجود نداشته که بخواهد خوشحال باشد. کسی در تو نیست که نیازی به شادی داشته باشد، یا اینکه بخواهد سختی بکشد. هر دوی این ها فریب هایی هستند. پس هر باری که می خواهی شرطی شدگی منفی خود را به شرطی شدگی مثبت تبدیل کنی، تضاد (کشمکش) ایجاد می کنی. برای همین روانشناسی و روانکاوی جواب نمی دهند. چون آن ها می خواهند شما را طبیعی (نرمال) کنند. چه کسی می خواهد طبیعی باشد؟ چقدر خسته کننده.
حقیقت این است که تو نمی خواهی چیزی باشی، چیزی نیست که تو بخواهی باشی. چیزی نیست که تو باید آن بشوی. اصلا آینده ای وجود ندارد که تو بخواهی چیزی شوی. همین حالا در این لحظه، تو آن یکی هستی، و هرگز هیچ دیگری ای وجود نداشته. در همین لحظه، تو کاملا آزادی، بدون حتی یک فکر، بدون اینکه تلاش کنی که اتفاقی بیفتد.
چرا به این حقیقت بیدار نشوی؟ چرا به این حقیقت بیدار نشوی که چیزی نیست که باید بشوی، هیچ هدفی برای انجام دادن نیست. تو دوست داری باور کنی که همه چیز از قبل تعیین شده، همه چیز برایت طراحی شده. یا فکر کنی که قربانی شرایط هستی، و تجربیات زیادی را می گذرانی که درسی بگیری. برای من خیلی خیلی بامزه است وقتی مردم می آیند و می گویند «اتفاقی برایم افتاد، فکر کنم می خواست درسی به من بدهد» یا «آن کارمای من است». کارما را فراموش کن. ایده درس هایی که باید یاد بگیری را فراموش کن. ضروری نیست کسی چیزی یاد بگیرد. ضروری نیست کسی تجربیات کارمایی خود را از سر بگذراند. تمامش کن. همه اش را رها کن.
فقط بپرس، این کارما برای کیست؟ این تجربیات برای کی هستند؟  این ها برای فکرِ «من» هستند، برای ذهن هستند، نه برای تو. تو نورانی و درخشانی. تو واقعیت محضی، برهمنی.
اما حتی این کلمات هم زائد هستند. چون، این کلماتِ «واقعیت مطلق (واقعیت محض)» و «برهمن»  واقعا چه معنایی برای تو دارند؟ این ها فقط اسم هایی هستند که به واقعیت محض، به آن «خود» داده شده اند. اما همه چیز باید بروند (رها شوند). آن «واقعیت محض» باید برود، آن «خود» باید برود. و دلیلِ این که باید بروند هم این است که تو داری با ذهن محدود خود به آن ها فکر می کنی،  و به هر نتیجه ای که برسی، نادرست است.
همیشه یادت باشد که ذهن محدود نمی تواند چیز نامحدود را بداند. برایش غیر ممکن است. و واقعا نمی توانی کاری با این واقعیت بکنی. برای همین، مرد خردمند ساکت می ماند.  حتی سعی نمی کند افکارش را متوقف کرده یا افکارش را عوض کند. چون، چگونه می توان چیزی که هرگز وجود نداشته را متوقف کرد یا تغییر داد؟
حالا می بینی چرا در کشمکش (تضاد) هستی؟ چون می خواهی چیزی را اصلاح کنی، می خواهی چیزی را درست کنی، می خواهی چیزی بشوی، کاری انجام دهی، و آن «چیزی» وجود ندارد! چیزی که می خواهی اصلاحش کنی هم وجود ندارد. چیزی که می خواهی تغییرش دهی هم وجود ندارد. تو هیچ جایی نمی روی. برای همین همیشه می گویم: همه چیز را به حال خود رها کن. هیچ ایده و فکری به نفع یا بر ضد چیزی نداشته باش. قضاوتی نباش. هیچ باش، و آنگاه، همه چیزی.
بیشتر شما به چه دلیلی به این جا می آیید؟ تا وقتی که دلیلی برای آمدن دارید، آن، دلیلی اشتباه است.  هیچ دلیلی نباید وجود داشته باشد. چون اگر به چیزی که به تو پیشنهاد می کنم فکر کنی، می بینی که تمام دلایل نادرست هستند. چون آن دلیلی که برایش به این جا آمده ای، اصلا وجود ندارد!
تو می گویی به این جا می آیم که روشن بین شوم (نورانی، رسیدن به اشراق)؛ که حقیقت را بدانم. خب، چه کسی باید حقیقتی را بداند؟ چه کسی باید روشن بین شود؟
تو می آیی در کنار من بنشینی. خب همیشه می توانی در کنار من بنشینی، هر جایی که باشی.
چیزی که می خواهم بگویم این است: سعی نکن به دلیلِ کاری که می کنی نگاه کنی و بخواهی ببینی چیست. وقتی شروع به دادن (رها کردن، تسلیم کردن) تمام آن دلایل، جاه طلبی ها، آن چه قدرت خودت می نامی، یعنی قدرت انسانی که فکر می کنی داری، می کنی؛ این جا است که ذهن آهسته می شود (خاموش می شود). با تلاش برای خاموش کردن ذهن، هرگز نمی توان آن را خاموش کرد، هر روشی هم که استفاده کنی. چه روش مدیتیشن ویپاسانا باشد، چه روش تمرین تنفسی، هر چه که باشد، هر روشی که هست، داری از ذهنت استفاده می کنی. هنوز داری از ذهنت استفاده می کنی. برای همین هم هیچ وقت به هیچ جایی نمی رسی.
بله، در هر کاری که می کنی، البته که باید از ذهنت استفاده کنی؛ پس هیچ کاری انجام نده. می دانم بسیاری از شما سال ها است که سادانا (تمرینات روزانه معنوی) تمرین می کنید، 25 سال، 40 سال است که انواع مختلف مدیتیشن را تمرین کرده اید. به کلاس های زیادی رفته و کتاب های زیادی خوانده اید. و بعد به کجا رسیدید؟ فقط مدتی حس خوبی پیدا می کنید، و بعد می رود؛ بر می گردید سرِ جایِ اول.
تنها کاری که باید بکنی این است که با هیچ چیزی کشمکش نداشته باشی. با هیچ چیزی و هیچ کسی. وقتی با چیزی کشمکش نداری، ذهن شروع به تسلیم کردن (واگذار کردن) خود می کند، و به قلب بر می گردد، و تو «خود» خودت می شوی. این راحت ترین کاریست که می توانی انجام دهی. چیزی وجود ندارد که بخواهی آن بشوی. شخصی وجود ندارد که تو بخواهی تغییرش دهی. تو، آن هستی.
سعی نکن چیزی که می گویم را تحلیل کنی. حتی با چیزی که می گویم موافقت هم نکن. فقط باز باش. با ساکن و خاموش ماندن، قلب خود را باز بگذار. اجازه بده افکار بیایند، و سعی نکن آن ها را موقف کنی. افکارت را قضاوت نکن، تحلیل نکن، و سعی نکن تغییرشان دهی، یا از بین ببری. اگر این کارها را بکنی، باز با افکارت کشمکش خواهی داشت. حتی افکارت را مشاهده هم نکن. حتی سعی نکن شاهد افکارت باشی. چرا؟ چون در واقعیت هیچ فکری وجود ندارد. آن افکاری که فکر می کنی داری به آن ها فکر می کنی، یک توهم بصری (توهم دیداری) هستند. آن، تصویر سازی غلط است. آیا واقعا این را نمی بینی؟ هر چه که به آن فکر می کنی، غلط است. هیچ متفکر و هیچ فکری وجود ندارد.
پس چرا این همه مدت این تمرینات را انجام داده ای؟ مثل این می ماند که شخصی در اقیانوس به دنبال آب بگردد. بیدار شو، آزاد باش، خودت باش.
تو، لذت این دنیایی، نوری هستی که در تاریکی می درخشد. تو برکت و نعمت این دنیایی. همیشه عاشق خودت باش. وقتی عاشق خودت هستی، عاشق خدایی. گذشته را فراموش کن، هرگز در گذشته نمان. یادت باشد، زمان و فضا (مکان)، وجود ندارند. اگر گذشته و زمانی وجود ندارند، آن وقت، گذشته و آینده ای هم نمی توانند باشند، زیرا این دو مربوط به زمان و مکان هستند. پس، چه کسی است که به گذشته فکر می کند؟ به آینده فکر می کند؟
حتی این که بگویی «من» انجام می دهد، «فکرِ من» است که انجام می دهد؛ این هم برای کسانی است که تازه شروع کرده اند. بله، حتی زمانی می رسد که تو فراتر از «جستجوی خود» می روی؛ وقتی درک می کنی که اصلا فکرِ «من» وجود ندارد؛ درک می کنی که هرگز وجود نداشته. پس، سعی نکن از آن (از ذهن) خلاص شوی. چیزی وجود ندارد که بخواهی از آن خلاص شوی، چون اصلا هیچ چیزی وجود ندارد. تو آزادی کاملی، درست همین آن، درست همین لحظه.

می دانید که تلفن های زیادی به من می شود. یکی از سوالاتی که زیاد از من پرسیده می شود، در مورد دنیاست. مردم متوجه نمی شوند چرا من می گویم این دنیا غلط (نادرست، غیر واقعی) است. کمی در این مورد حرف می زنیم.
این دنیا، آن طور که دیده می شود، غلط (غیر واقعی) است، اما این دنیا به عنوان برهمن، به عنوان واقعیت محض، واقعی است. این یعنی چی؟
یعنی اگر این دنیا را یک دنیا ببینی، هیچ جوهره و اعتباری ندارد. آن دائما در حال تغییر است، هرگز مانند یک ثانیه قبلش هم نیست. هیچ بنیان و زیرلایه ای ندارد. چگونه چیزی که دائماً متغیر است، می تواند واقعی باشد؟ اما وقتی کسی برهمن را درک می کند، که به معنای واقعیت محض است، برهمن همان زیرلایه است، بنیان و اساس است. و تصاویر این دنیا به عنوان برهمن ظاهر می شوند. پس می گوییم که این دنیا، برهمن است. اگر این گونه به دنیا نگاه کنی، آنگاه واقعی است.
مثال: اگر به سینما بروی و صفحه ای (پرده ای) نباشد، و فیلم را بدون صفحه نمایش نشان دهند، چه می گیری؟ تصاویری درهم و  هرج و مرج و سردرگمی. هیچ کدام از چیزهایی که می بینی را درک نخواهی کرد. اما وقتی صفحه(پرده) باز شود و تصاویر بر صفحه ظاهر شوند، تو یادت می رود که آن صفحه وجود دارد، و تو باور می کنی که آن تصاویر (فیلم) واقعی هستند. ولی، اگر بلند شوی که بروی و آن تصاویر را بگیری، صفحه به دستت می آید. برهمن همان صفحه است. همه اش آن است، واقعیت محض. آن برای بیشترِ ماها نادیدنی است و نمی توانیم آن را ببینیم.
اما، تمام تصاویری که می بینی، فقط چون آن صفحه آن جا وجود دارد، این جا هستند. انسان معمولی هم، فقط آن تصاویر را می بیند، و دنبال مادیات و این دنیای نسبی می رود، و فقط می تواند این دنیای نسبی را دیده و باور کند.
جِنانی، عارف، فردی که ذره ای از روشن بینی (اشراق، نورانی شدن) را درک کرده است، می داند و درک می کند که همه چیز برهمن است. همه چیز آن واقعیت محض است.
و اگر آن ها بگویند: «خوب اگر تو یا شخصی را بگیرم (با دست) واقعا تو یا آن شخص را گرفته ام. اما در سینما اگر پرده را بگیرم، متوجه می شوم که تصاویر بر پرده هستند. ولی موقع گرفتن شخصی، برهمن یا آن صفحه را که نگرفته ام». آنوقت شما می گویید: «این چیزی است که تو می بینی. چون در این توهم فکر می کنی که چیزی یا شخصی را گرفته ای. فکر می کنی تو آن کننده کاری و داری کاری می کنی، یا فکر می کنی که یک بدنی و باور داری که این برای تو واقعی است. این مثل یک خواب است. در خواب هم تو یکی دیگر را می گیری. اما نمی گویی که خواب دیدن واقعی است، چون حالا بیداری و می دانی که آن فقط یک خواب بوده.
پس، همه چیز برهمن است. برای همین در متن مقدس نوشته که زمینی که بر آن ایستاده ام، زمین مقدس است. چون همه چیز برهمن است، همه چیز خداست. همه چیز واقعیت مطلق است، واقعیت محض.
 از نظر علمی هم می دانیم که همه چیز از مولکول است. ملکول هایی که در فضا شناورند، فضا است که مانند چسبی آن ها را نگه می دارد. و می توانی بگویی که فضا واقعیت محض است، برهمن است، آگاهی محض است.
 در مولکول هم، اتم داریم، … آن ها هم در فضا شناورند. مقیاس فضای بین اتم ها برابر با فاصله بین ستاره هاست. وقتی به دنیا نگاه می کنی، این تصاویر را می بینی. شما به این فضاها نگاه نمی کنید، آن ها را فراموش می کنید. این فضا، همان پرده (صفحه نمایش) است. این فضا، برهمن است. این فضا واقعیت محض است. اما ما به توسط بدنمان محدود شده ایم که آن تصویر را ببینیم. ما به آن تصویر علاقمند شده ایم. آن درخت، آن کوه، آن شخص. ما متوجه نمی شویم که تمام این ها در فضا نگه داشته شده اند. این ها نیز مانند این سیاره در فضا شناورند، مانند اتم.
هیچ چیزی آنگونه که به نظر می رسد نیست. هیچ چیزی آنگونه که به نظر می رسد نیست. همه چیز از آن چه تو می توانی باور کنی، یا ببینی، یا تصور کنی، متفاوت است، همه چیز متفاوت است.
اگر خودت را متشکل از تریلیون ها تریلیون اتم بدانی، متوجه می شوی که در یک حالت جریانی قرار داری. هیچ چیزی جامد نیست. هیچ چیزی آنگونه که به نظر می رسد نیست.
یک مثال دیگر می زنم. داستانی می گویم. زنی مدتی دعا می کرد و به خدا می گفت: «اوه خدایا، تو بزرگی و من کوچک، آیا تو هم چیزها را همانگونه می بینی که من می بینم؟ شرط می بندم تو چیزها را متفاوت از من می بینی». و خدا گفت: «بله دخترم، من همه چیز را متفاوت از آنگونه که تو می بینی، می بینم». و آن زن گفت: «100 هزار سال برای تو چگونه است؟». و خدا گفت: «دخترم، برای من یک ثانیه است».  و دختر گفت: «اوووه، 100 میلیون دلار برای تو چگونه است؟». خدا گفت: «برای من ده سنت است». دختر کمی فکر کرد و گفت: «خدایا، ممکن است یک سنت به من بدهی؟». خدا گفت: «بله دخترم، یک ثانیه صبر کن». (خنده).
وقتی باور داری که این دنیا واقعی است، وقتی باور داری که چیزها واقعی هستند، وقتی باور داری بدنت واقعی است، باید مشکلاتی داشته باشی، و باید رنج بکشی. باید (مجبوری). چرا؟ خیلی ساده است، چون همه چیز در تغییر دائم است. رنج می کشی چون چیزی که می خواهی را نمی توانی نگه داری. چیزها می آیند و می روند. تنها واقعیت این دنیا، تغییر است.
پس آن کسی که در دنیا ضربه خورده، این دنیا را یک تهدید خواهد دید و متوجه می شود شاید چیزی دیگری هم در دنیا هست و به دنبال یافتن حقیقت می رود. ولی متاسفانه بیشتر افرادی که کارها برایشان خوب پیش می رود، چیزها بر وفق مرادشان پیش می رود، که به خاطر تجربیات کارمایی (کارمای مثبت) است، اهمیتی به داشتن یک زندگی معنوی نمی دهند. همه نه، بلکه بیشتر آن ها. به نظر می رسد که مشکلات هستند که انسان را به دنبال زندگی معنوی می برند. همیشه همین طور بوده.
ولی، هر کسی، تا وقتی فکر می کند یک بدن است، مواجه با مشکلاتی می شود. ممکن است درحال لذت بردن از زندگی باشی، و ناگهان فاجعه ای روی دهد. ممکن است با ماشین، یا با قطار تصادف کنی، یا یک شیء پرنده به تو بخورد. هر اتفاقی ممکن است بیفتد. آنگاه از توهم در می آیی و نمی دانی چه فکری کنی.
برای همین است که اشخاص عاقل، حتی وقتی چیزها برایش خوب پیش می روند هم، به دنبال زندگی معنوی می روند. آن ها منتظر نمی مانند که اتفاق بدی بیفتد. آن ها متوجه می شوند که زندگی بسیار پرمعنی تر از آنی است که آن ها هرگز می توانند تصور کنند، و وقتی در درون خود به جستجو می روند، تمام سوالات را در درون خود خواهند یافت. نه در بیرون، نه در دنیا، یادت باشد که دنیا آن طور که به نظر می رسد، واقعی نیست. پس وقتی در دنیا دنبال چیزی می گردی، فریب می خوری.
حالا می خواهی دنبال واقعیت بگردی. چگونه این کار را می کنی؟ چگونه دنبال واقعیت بگردی؟
با ساکت و خاموش ماندن. با ساکن (still) ماندن. با خاموش کردن ذهن. با ساده کردن زندگی خودمان. با اینکه درگیر چیزهای زیادی در دنیا نشویم. فعالیت هایمان را کاهش می دهیم. اینگونه، وقت بیشتری داریم که با خودمان باشیم. دنبال لحظات تنها بودن می گردیم. وقتی که تلویزیون روشن نیست، رادیو روشن نیست، تلفن زنگ نمی زند، وقتی در حال صحبت با دوستان و همسایه نیستی. بعد، از آن لحظات (با خود بودن)، لذت بیشتر و بیشتر و بیشتری می بری، و در آن لحظات، سعادت و شادی می یابی. سعادت واقعی. سعادت و شادی ای که از درون می آید، یعنی از واقعیت. نه آن سعادتی که چنان متغیر است که امروز این جا است و فردا نیست. بلکه سعادت و شادی واقعی، همیشگی. سعادتی چنان ناب و خالص که هرگز تغییری نمی کند.
چون ما می توانیم شروع به جستجوی این چیزها در درون خومان کنیم، می توانی بگویی که فیض خدا بوده که شما را با کتاب درست یا معلم درست یا محیط درست، جایی که در جلوتر رفتن به تو کمک کرده، هدایت کرده است. تا رسیدن به جایی که دیگر هیچ چیزی تو را آشفته نکند. چه مشکل خانوادگی باشد، چه در محیط شغلی، و چه نابسامانی در دنیا، دیگر به این چیزها هیچ واکنشی نشان ندهی. فقط نگاه می کنی و آن را به حال خودش رها می کنی.
شما به حس شکست ناپذیر بودن می رسید. حسِ زنده بودن همیشگی، و اینکه هیچ چیزی نمی تواند هیچ وقت به شما آسیب بزند یا نابودتان کند. شما همیشه بوده اید، و خواهید بود. به نوعی این را حس خواهید کرد. و از آن زمان به بعد، همیشه شاد و آرام خواهی بود و دیگر هیچ چیزی نمی تواند تو را آزار دهد. تو این کار را با خودت می کنی، هیچ کس دیگری نمی تواند این کار را برای تو بکند. البته من همه اش را خلاصه کردم، ولی در واقع، تا رسیدن به این حالت،  تجربیات زیادی را پشت سر خواهی گذاشت.
تردیدها و ترس ها و بدگمانی های زیادی را تجربه خواهی کرد. در زندگی معنوی، بسیار اتفاق می افتد که تو می خواهی همه چیز را بالا بیاوری، می خواهی آن را دور بریزی. حس می کنی که جواب نمی دهد و به جایی نمی رسی. فکر می کنی که این ها همه اش دروغ است، این چیزها وجود ندارند، چیزی به اسم زندگی معنوی نیست.
همه از این مراحل عبور می کنند. این را شبِ تاریکِ روح می نامند. موقعی که حتی برای بعضی تا مرکز فکر خودکشی پیش می رود. حس بسیار بد و وحشتناکی داری. تمام نیروهای تاریک از همه جهت بر تو هجوم می آورند، و تو می خواهی همه اش را بیرون دهی، خلاص شوی، همه اش را فراموش کنی.
اما اگر به چیزی در درون واقعیت بچسبی، به جرقه ای از نور، این تاریکی تو را در نهایت ترک کرده و دوباره به آرامش می رسی. دوباره به هماهنگی و توازن می رسی.
و ممکن است بازهم اتفاقی برایت بیفتد. شاید سرطان یا ایدز بگیری. شاید ورشکست شوی. و بازهم به خودت می گویی: «اگر زندگی معنوی این است، نمی خواهمش، به درد من نمی خورد». این را می گویی، چون نمی دانی چه اتفاقی در حال افتادن است.
اتفاقی که دارد می افتد این است. برای این که رشد کنی، و خود واقعی ات شوی، باید از تمام چیزهایی که در درون تو بوده اند به طور کامل فراتر بروی. از تمام  چیزهای که در درون ما هستند؛ و خب، ما کلی از این چیزها داریم. تا خرخره پر از این چیزها هستیم. این چیزها، تصاویر، باورها، مفاهیم، ترس ها، شک و تردیدها، و بدگمانی ها هستند. وقتی داری خود را خالی می کنی، به نظر می رسد که همه چیز دارد بدتر می شود. تردیدها قوی تر و بدتر از هر زمان دیگری می شوند. این تغییری است که در حال وارد شدن به زندگی تو است.
این جوری بگویم که، اگر خودآگاهی می خواهی، باید از همه چیز خلاص شوی. از تمام چیزهایی که به آن ها چسبیده بودی. تمام چیزهایی که به آن ها چسبیده بودی، همه چیز. یعنی از نظر ذهنی، آن ها را رها کنی. اگر در بدنت اتفاقی افتاد، فقط هیچ واکنشی به آن نشان نده. اما از نظر ذهنی، باید تمام چیزهایی که در تمام این سال ها تو را آزار داده اند را رها کنی. باید همه چیز را به خدا واگذار کنی. خودت را به تمامی و کاملا خالی کن، کاملا. این جا هم، این کار را با واکنش ندادن به چیزی انجام می دهی. اجازه نمی دهی جهان تو را بگیرد، و چیزی به تو نشان دهد. همینجوری می چسبی و می چسبی؛ به «هیچی» می چسبی. بیشتر و بیشتر هیچی می شوی. دیگر نگران نمی شوی.
سپس، ناگهان نوری در درون خود می بینی. این نور، شادی و سعادت و آرامش وصف نشدنی برای تو می آورد. این نور، به طور ثابت رشد می کند. نورِ درون قلبت. نورِ هزاران خورشید. تو همه چیز را به این نور می دهی، و دیگر نمی ترسی. تو آزاد شده ای.
بسیاری از شما می توانید همین حالا این آزادی را حس کنید. چه حس شگرفی است. یکی دیگر از نام های این آزادی، سکون، خاموشی، و سکوت، است. تا وقتی ذهن فعال است و تو فکر می کنی و فکر می کنی، هرگز نمی توانی سکوتِ ژرفناک آزادی را درک کنی. اما تو یاد گرفتی که فکر نکنی، چیزی را تحلیل نکنی، یا نخواهی از چیزی سر در بیاوری؛ همین طور که هستی، کاملی. دیگر تنها نیستی. به تدریج حس می کنی که تمام جهان از تو بیرون می آید.
خلقت از ذهن تو بیرون می آید. تمام خلقتی که می بینی، از خود تو بیرون می آید. تو کشف کرده ای که خالق، خودتی. تو آن خود (self) هستی، آن واقعیت محض، نیروانا، یگانگی محض. چیز دیگری برای تو وجود ندارد. همه چیز درست است. هیچ اشتباهی نیست. این جهان خداست، و همیشه خود تو بوده. تو آن هستی. هرگز دنیایی و تویی وجود نداشته. این جهان در درون توست. تو حضورِ همه جایی، واقعیت مطلق، هستی. همه جا هستی. تو «من هستم» هستی. «من هستم که من هستم».
بیایید (با حاضرین) مدیتیشن «من هستم» را تمرین کنیم. چشم های خود را بسته و توجه خود را ببرید بر تنفس خود. از تنفس خود آگاه شوید. تنفس خود را مشاهده کنید (شاهد تنفس خود شوید). طبیعی و معمولی نفس بکشید. حالا از خود بپرسید: «این مشاهده کننده (شاهد) کیست؟ چه کسی است که دارد این تنفس را مشاهده می کند؟» و جواب می آید: «من هستم». نفس را به درون ببر و بگو «من» و به بیرون بده و بگو «هستم». به درون بده و بگو «من»، به بیرون بده و بگو «هستم».
با هر نفس، با هر «من هستم»، حس کن که عمیق تر و عمیق تر در درون خودت می روی. بگذار بدنت چنان حل شود که فقط «من هستم » وجود داشته باشد، و نه هیچ چیز دیگری.

وقتی در سکوت می نشینی، قدرت «خود» شروع به کار می کند. در خانه، در کار، همیشه کم حرف بزن، و همیشه در امان خواهی بود … حتی در سیاست، سیاستمدارها زیاد حرف می زنند …، اگر سکوت می کردند، دنیا بهشت می شد، اما قرار نیست فعلا این اتفاق بیفتد، همه چیز درست و سرِ جای خودش است، و الان باید همینگونه باشد که هست. …
یادتان باشد که هدف جنانا (عرفان) بهتر کردن این دنیا نیست، چون این دنیا مایا است. یک توهم است. برای همین یک جنانی (عارف) هیچ وقت از صلح جهانی و بهتر کردن جهان حمایت نمی کند، چون این دنیا اصلا وجود ندارد.
یادمان باشد که این دنیا فقط یک ظاهر است، ظاهر دوگانگی. آنچه می رود، برمی گردد. علت و معلول، کارما. این ظاهر این دنیاست. وقتی تو در سکوت می مانی و زیاد حرف نمی زنی، ظاهر این دنیا شروع به حل شدن و ناپدید شدن می کند. … .
خیلی ها که با آدوایتا ودانتا یا جنانا آشنا می شوند، آن را آموزه ای خودخواهانه می بینند. چرا؟ چون ایده آن خودآگاه شدن است. جنانی خودش را اینگونه بیان می کند: «من برهمن هستم. آگاهی محض هستم. واقعیت محض هستم». و مردمی که این را درک نمی کنند می گویند «چرا به دنیا کمک نمی کنی؟ چرا به فقرا کمک نمی کنی؟ به بی خانمان ها؟ چرا در بهتر کردن این دنیا کمک نمی کنی؟ … »
این ها متوجه نیستند که برای شخص خوداگاه، منی وجود ندارد. … . و او فقط خوبی می بیند، برای او جداسازی خوبی و بدی وجود ندارد. همه چیز خوب است، حتی آنچه تو شر می نامی. متوجه می شود هر چه برای او اتفاق افتاده برایش خوب بوده. همه چیز برای پیشرفت این جاست. … . یک فرد عادی فکر می کند وقتی جنانی می گوید من برهمن هستم، من خدا هستم، این بدنش را می گوید، و خودش هم چنین فکری می کند. … …
با نشستن در سکوت، این حقایق برای ما آشکار می شوند. همه چیز خودش اتفاق می افتد. همه چیز خودش اتفاق می افتد. هیچ کاری نیست که تو باید انجام دهی. چرا؟ چون وقتی تو کننده کاری، تو این بدنی، و این بدن و کننده کار چیزی جز خودشان نیستند. شما نمی توانید همزمان یک بدن، کننده کار، و خودآگاه باشید. ایده بدن باید برود، ایده کننده کار بودن باید برود. شما نمی توانید یک بدن، و خودآگاه باشید.
خیلی ها می پرسند این جهان اصلا برای چه وجود دارد. جواب این است که این جهان اصلا وجود ندارد! یادتان باشد که من دارم تجربه ای که خود کرده ام را به شما می گویم (خودم این ها را تجربه و درک کرده ام، نه اینکه از استاد دیگری نقل قول کنم یا در کتاب خوانده باشم). دانستن این چیزها خیلی شگفت انگیز و جالب است، این که از این چیزها مطمئن باشی، این چیزها را واقعا درک کنی؛ اینکه هیچ جهانی وجود ندارد و هیچ اتفاقی در حال افتادن نیست. هیچ اتفاقی در حال افتادن نیست. …
اگر این چیزها را بدانی، هرگز با ذهن خود کشمکشی نخواهی داشت. یعنی سعی نمی کنی ذهنت را عوض کنی، به ذهن نمی گویی چه کند، یا جملات تاییدی را بگویی؛ و بخواهی خودت را متقاعد به چیزی کنی. ذهن در این کار خیلی استاد است، اکر با او کشمکش کنی، هرگز به تو اجازه پیروز شدن نمی دهد. بلکه با لبخند زدن به آن، نادیده گرفتنش، مشاهده اش، نگاه کردنش و پاسخ ندادن به آن، ذهن ضعیف تر و ضعیف تر و ضعیف تر می شود، تا جایی که کاملا ناپدید می گردد.
با کسی هم کشمکش نخواهی کرد. می گذاری هر اتفاقی که قرار است بیفتد، بیفتد. اما همیشه به یاد می آوری که تو کننده کار نیستی.
یادت باشد که همانطور که تو وجود نداری و شروعی نداشتی، این جهان هم وجود ندارد و شروعی نداشته. … . برای همین فردی که به خودآگاهی رسیده فرقی بین خود و دنیا نمی بیند. فقط یکی هست. متوجه می شود که دنیا همیشه او بوده. تو آن هستی.
خیلی ها به من می گویند: «من از نظر منطقی می فهمم چه می گویی، اما چه زمانی برای من اتفاق می افتد (چه زمانی خودآگاه می شوم)؟». آن، هرگز اتفاق نمی افتد، چون چیزی برای اتفاق افتادن نیست. مردم دوست دارند نورهای درخشان و ستاره ها و اشکال هندسی را ببینند، و موسیقی زیبایی بشنوند، اما این ها همه از ذهن هستند. شاید صداهای مقدسی بشنوید که با شما صحبت می کنند، صدای الهیت خود را، شاید هم صدای مسیح یا بودا یا فردی دیگر را، اما با یادآوری این که این ها هم از ذهن هستند، جلو می روی. ذهن است که تمام این ها را می سازد. باید فراتر از این ها بروید، فراتر از همه چیز بروید. هیچ وقت توقف نکن که بگویی رسیده ام. اگر این را بگویی، نشان می دهد نرسیده ای، زیرا هنوز شخصی است که رسیده. وقتی رسیدید، چیزی برای گفتن نیست، و کسی هم برای گفتن آن نیست. همه چیز بالاتر می رود.
پس تا وقتی می توانید بپرسید: «آیا به روشن بینی رسیده ام؟ — آره فکر کنم رسیدم»؛ دارید جک می گویید. به خودت بخند، چون در روشن بینی، کسی برای پرسیدن چنین سوالی وجود ندارد. چیزی نخواهی داشت که به آن فکر کنی، چون متفکر بالاتر رفته و دیگر متفکری نیست.
پس یادت باشد که داستان خلقت یک افسانه است، بدنت افسانه است، این جهان یک افسانه است. حتی اگر این را به طور منطقی هم بدانی خیلی کمک می کند. چون نحوه رفتار تو با افراد، مکان ها و چیزها را تغییر می دهد. تو با عشق و دلسوزی رفتار خواهی کرد.  … .
یک مثال، خواب است. وقتی تو خوابی، جهانی نیست. تا جایی که به تو مربوط است، این تویِ فعلی هم در خواب وجود نداری، جهان هم وجود ندارد. فقط وقتی از آن خواب بیدار می شوی می گویی: «این جهان. این بدنم». برای همین است که خواب به شما داده شده. نه آنطور که روانشناس ها می گویند برای استراحت کردن بدن و … .
خواب برای این به شما داده شده که ببینید در زمان خواب، ناپدید می شوید؛ وجود ندارید؛ مرده اید. بنابراین، خردمندان گذشته، عرفا، به این فکر می کردند. می گفتند «من در خواب وجود ندارم، اما بیدار شدم و به نظر می رسد که وجود دارم. حقیقت چیست؟ من کیستم؟». آن ها از خود می پرسیدند «من کیستم؟ از کجا آمده ام؟ آن منی که فکر می کند خواب است و منی که فکر می کند بیدار است، کیست؟ آن من از کجا آمده؟». آن ها ساعت ها در سکوت نشسته و به این چیزها فکر می کردند. می خواستند بدانند فکرِ من از کجا می آید.
حالا برای ما ممکن نیست که شش یا هفت ساعت نشسته و به من فکر کنیم. اما می توانیم بپرسیم «من کیستم؟»؛ می توانیم بپرسیم «این جهان برای چه کسی ظاهر می شود؟  برای چه کسی این مشکلاتی که من دارم ظاهر می شوند؟ ناراحتی ها و اضطراب های من برای چه کسی ظاهر می شوند؟ همه چیز برای چه کسی می آید؟» با پرسیدن این ها، عمیق تر و عمیق تر می روید.
یادتان باشد که هدف روش جستجوی خود این است که شما عمیق تر و عمیق تر و عمیق تر در درون خود (Self) بروید. تنها هدفش همین است. هر چه بیشتر بپرسی، عمیق تر در درون خود می روی. اما 90 درصد از کسانی که این را شروع می کنند، ادامه نمی دهند. خسته می شوند. اما باید بدانی این روش خیلی معتبر است. هزاران سال جواب داده و امروز هم می دهد. بدون این که به آن فکر کنی، بارها و بارها و بارها و بارها تمرینش کن. «من کیستم؟ از کجا آمده ام؟ منبع من کجاست؟ افکار من از کجا می آیند؟ منبع افکار من کجاست؟ منبع دنیای من کجاست؟ همه ی این ها از کجا آمده اند؟». و جوابش در درون شماست. و اگر تمرینش کنی، زمان را فراموش کرده و فقط انجامش دهی، دیر یا زود اتفاقی برایت می افتد، بیدار شده و شادی و آرامش جاودانی خواهی داشت.
سوال یکی از شاگردان: دیروز پسری پیش من آمد … گفت که آدم عجیبی است و صدایی در سرش هست که یک بار به او می گوید یه کلیسا برو، و یک بار به او می گوید که برو بیرون و با دوستانت کارهای خلاف کن. از من پرسید که چه کند.   این را که پرسید، بلافاصله یاد شما افتادم و گفتم باید به او جوابی رابرت آدامزی بدهم و بگویم: همه چیز درست و مناسب است و باید اجازه دهد آن قدرت او را به مسیر درست ببرد. اما بعد فکر کردم شاید برود بیرون کسی را با تیر بزند، چون آن صدا به او این را گفته باشد. پس قانون آدامزی را شکستم و گفتم که همه خودشان قدرت انتخاب دارند، و ما باید همیشه راه درست را انتخاب کنیم و … و برایش توضیح دادم و … . اما احساس گناه می کنم که جواب رابرت آدامزی ندادم. اما از طرفی هم فکر می کنم تو الان من را تشویق می کنی و می گویی که اگر به او می گفتی همه چیز درست و مناسب است و … جواب خوبی برای او نبود.
آدامز: درست می گویی. افرادی که به جلساتی مانند این می آیند، به اجبار نیامده اند، و آدم هایی متوسط نیستند. این تعالیم، برای افراد معمولی که در خیابان هستند، مناسب نیستند. درست گفتی که باید بر روی خودش کار کند و درک کند. برای چنین افرادی، نمی توانی این تعالیم را بدهی، چون آماده اش نیستند. این ها برای همه نیستند. برای افراد معمولی نیستند و اگر این ها را به چنین افرادی بگویی، مجوزی برای این می دانند که هر کاری که می خواهند بکنند. … نمی توانی به چنین فردی بگویی بدنت وجود ندارد و … .
فقط، وقتی با چنین انسان هایی کار می کنید، بدانید که آن ها فرزندان خدا هستند، فرزندان جهان، و در چشم های خدا کامل هستند و هیچ اشتباهی وجود ندارد. اگر تو حقیقت را در مورد او بدانی، به صورت ناخودآگاه به او کمک می کند. اما این ها را کلامی به او نگو. یعنی تو خودت می دانی حقیقت در مورد این شخص چیست، اما کلامی به او نحوه رفتار در این جهان را بگو.

 
منبع:
کد:
https://farasoo2012.wordpress.com/
سال ها پرسیدم از خود کیستم
آتشم ، شوقم ، شرارم ، چیستم
دیدمش  امروز  و دانستم  کنون
او به جز من ،من به جز او نیستم
مولانا
 سپاس شده توسط سنجاقک ، جویا ، یکتا
#2
بگذارید به شما یادآوری کنم که من سخنرانی و موعظه نمی دهم. فلسفه و علم هم درس نمی دهم. یعنی بهتر بگویم، مطلقا هیچ کار نمی کنم. این هیچی که من می گویم، شاید برای شما مفید باشد یا نباشد. بستگی به خودتان دارد. اما انتظار هیچی را نداشته باش. هیچی چیزی است که وجود دارد. هر جایی که نگاه کنی، هیچی می بینی. اما بعضی از شما باور دارید که دارید چیزی می بینید. آن «چیزی» که شما فکر می کنید می بینید، مایا، توهم، خواب مصنوعی، هیپنوتیزم، نامیده می شود. شما فکر می کنید که یک دنیا را می بینید چون فکر می کنید که یک بدن هستید. تا وقتی چنین فکری می کنید، بخشی از این دنیا خواهید بود و تجربیات بسیار بسیار زیادی خواهید داشت، خوب و بد. وقتی سرانجام این ایده که یک بدنی را رها کردی، آزاد و رها خواهی بود، در واقعیت مطلق زندگی خواهی کرد، آگاهی محض و ناب می شوی.امروز یکی به من زنگ زد. گفت «رابرت، تو مرا نمی شناسی، اما من به روشن بینی (اشراق) رسیده ام. آدم های روشن بین رای می دهند یا نه؟». راستش تلفن را از دهنم دور کردم که خنده مرا نشنود. گفتم: «تا وقتی چنین سوالی می پرسی، رای بده. تا وقتی سوال می پرسی که باید یا نباید، انجامش بده. چون، به چه کسی می خواهی رای دهی؟ اگر چنان که می گویی به اشراق رسیده ای، پس خود (Self) هستی، به خودت رای می دهی. اگر به اشراق رسیده ای، همه چیزی. فقط یکی وجود دارد، و تو آن یکی هستی.» فکر کنم جواب من را دوست نداشت، چون قطع کرد.معنویت چیست؟ معنویت واقعی در این است که تو این بدن یا پدیده ذهن نیستی. که تو آگاهی هستی، واقعیت مطلقی. وقتی این را فهمیدی، دیگر چه کاری می ماند که بکنی؟ وقتی کسی ذات واقعی خود را درک کرد، کار دیگری در این دنیا می ماند که بکند؟ آنوقت شادی و سعادت تام و کامل است، در تمام اوقات، همیشگی، بی پایان.این ذات توست. تو نیازی نداری برای یافتنش تمرینات معنوی کنی، مدیتیشن کنی، تنفس عمیق انجام دهی، یوگا بروی. …و وقتی به خود واقعی ات بیدار شدی، کار دیگری نیست که انجام دهی. برای همین همیشه می گویم «تو هیچی هستی». تو همیشه هیچی بودی، هیچ-چیزی. … چگونه می توانی این را به خودت ثابت کنی؟ با زندگی در لحظه. در این لحظه، مطلقا هیچی در حال اتفاق افتادن نیست. در این لحظه، همه چیز در آرامش و سکون و هماهنگی و زیبایی است؛ اما همین که شروع به فکر کردن می کنی، همه چیز را خراب می کنی. برای همین تمرینِ تو ساکن ماندن است. …از خودت بپرس: «این فکرها برای چه کسی آمده؟ چه کسی دارد به این فکرها فکر می کند؟ چه کسی آن ها را متولد کرده؟ این ها از کجا آمده اند؟» هر جایی که هستی، در رانندگی، شستن لباس ها، و … همین سوال ها را دوباره و دوباره بپرس. فراموش نکن که از خودت بپرسی «من کیستم؟». یعنی داری می پرسی که این «من» که این افکار را دارد، کیست؟ این «من» که فکر می کند، کیست؟ این ها را بپرس، اما هرگز جوابی به خودت نده.  چون هر جوابی که بدهی، داری از ذهن خودت استفاده می کنی، و این گونه ذهن نمی رود، بلکه می ماند و تو را بدبخت می کند! آن می خواهد با تو بازی کند و اتفاقات دنیا را به تو بگوید که تو را عصبانی کند. برای رهایی از ذهن، اول باید ذات آن را بدانی.خب، چرا بخواهی از ذهن خلاص شوی؟ چون اگر هیچ ذهنی وجود نداشته باشد، لذت، شادی و سعادت، هماهنگی و آرامش کامل وجود دارد.مرحله بعدی این است که تو متوجه می شوی هر باری که از کلمه «من» استفاده می کنی، داری در مورد این بدنت و افکارت و این دنیا و همه ی چیزهای داخل آن صحبت می کنی. هر باری که کلمه من را می گویی، من یک فکر است، یک وجود نیست، هیچ واقعیتی ندارد. آن یک فکر است. وقتی می گویی امروز حس بدی دارم، امروز افسرده ام، داری چه می گویی؟ آیا می گویی که تو خودت روز بدی داشتی و خودت افسرده ای؟ نه، بلکه می گویی که «من» روز بدی داشته، «من» افسرده است. دیدی داری چکار می کنی؟ داری خودت را از من جدا می کنی. تو آن «من»ی که تمام این احساسات، تضادها، کشمکش ها، را دارد، نیستی؛ این «من» تو نیستی!وقتی قادر شدی این را ببینی، بیدار شده ای. فقط باید همین را ببینی. از حالا به بعد هر باری که از کلمه «من» استفاده کردی، توقف کن و در موردش فکر کن. این من کیست؟ من شادم، من مریضم، من اینجوری و آنجوری هستم. این «من» است که این ها را دارد، نه تو. پس تو باید من را تا عقب، به مرکزی که از آن می آید، دنبال کنی.اگر بتوانی همان اول صبح که بیدار می شوی حواس خود را جمع کنی، متوجه می شوی که من از قلب می آید، که در سمت راست سینه توست، و از ستون فقراتت می رود به مغزت. وقتی «من» این کار را می کند، تو چیزی می شوی که ما به آن انسانی می گوییم که از خواب بیدار شده، وقتی که می توانی این دنیا، بدنت و دیگران را تشخیص دهی. تو می گویی «من این را می بینم، من فلان هستم، من فلان حس را دارم»، اما اگر خودت را در حین انجام دادن این کار بگیری (گیر بیاندازی)، و شروع به درک این کنی که این «من» تو نیستی، که تو اصلا این «من» نیستی، به تدریج تو را تنها می گذارد. فقط با قادر بودن به این که ببینی این «من»، تو نیست.وقتی قادر بودی و توانستی این کار را بکنی، می توانی من را تا منبع آن دنبال کنی، که مرکز قلب است، که واقعیت محض است، که آگاهی مطلق و ناب است، که واقعا توست.هدف این است که من را تا جایی که از آن آمده دنبال کرد. وقتی این کار را کردی، همانی می شوی که اسمش را روشن بین (به اشراق رسیده) گذاشته اند (که البته اسم ندارد، ولی برای نامیدن چنین می گویند). تو تمام جهان، آزادی و شادی، و سعادت کامل می شوی. وقتی فهمیدی من کیست، دیگر چه کاری با زندگی ات داری؟

بیشتر شما باور می کنید که این دنیا، این جهان، واقعی است، بیشتر ما چنین باوری داریم، چون به آن واکنش نشان می دهیم. پس اگر هنوز به فردی، مکانی یا چیزی واکنش نشان می دهی، نمی توانی بگویی که باور داری این دنیا غیر واقعی است. یعنی، تا وقتی احساسات خود را حس می کنی، فشار این دنیا هست. تا وقتی چیزی در این دنیا تو را ناراحت می کند و آزار می دهد، یعنی باور داری که این دنیا واقعی است. پس بیا تا وقتی چنین باوری داری، باور داشته باش که این دنیا به توسط هوش الهی (خرد خدایی)، هوش نامحدود، اداره می شود. این درست است.این هوش نامحدود هم، مایا است، بخشی از این دنیاست. اگر باور داری که این هوش نامحدود زندگی تو را اداره می کند، هر ذره این دنیا را، جای تو امن خواهد بود. یعنی، بخشی از دنیایِ رنج برنده نخواهی بود. چون وقتی هوش جهانی را به عنوان راهنمای خود باور داری، در راهی مستقیم و صاف به پیروزی نهایی در زندگی خود هدایت می شوی، این واقعیت است.این دنیا فقط می تواند چیزی که به آن باور داری را به تو بدهد، نه چیزی بیشتر و نه چیزی کم تر. اگر باور داری این دنیا پر از دزدان و کلاهبرداران است، اگر به همه چیز و همه کس مشکوک هستی، دنیا دقیقا همین ها را به تو نشان می دهد. چیزی که به سمت تو برگشت می کند، سیستم باوری تو است، آنچه در سیستم باوری تو است، دقیقا به تو برگشت می کند.منظورم این نیست که اگر چیزی را می خواهی باید باور کنی که آن را می گیری، و آن وقت آن را می گیری؛ یا اینکه اگر می خواهی از چیزی خلاص شوی، باید باور کنی از آن خلاص می شوی و بعد خلاص می شوی. این گونه عمل نمی کند، چون تو خودت به عنوان یک انسان با آن طرف هستی.این را بگویم که آنچه به سمت تو می آید، احساسات عمیق تو هستند. آنچه که جذب زندگی ات می کنی، احساسات عمیق درونی تو هستند. یعنی همان احساسات درونی و ذهنی شما که بعضی از شما حتی نمی دانید آن را دارید. این ها از برنامه ریزی شما در این زندگی و وجودهای قبلی شما هستند. تمام برنامه ریزی هایی که شاید شما اکنون فراموش کرده اید، اما ذهن ناخوداگاه (خوداگاه فرعی) شما هرگز فراموش نمی کند. همیشه آن ها را به یاد می آورد. این یعنی که، تمام شما آنچه در ناخودآگاه خود باور دارید و حس می کنید را به سمت زندگی خود کشانده و می آورید. شاید چیزی را فراموش کرده باشید و بگویید «من حس مثبتی دارم، حس خوبی به زندگی دارم، عاشق دیگران هستم، به دیگران اعتماد دارم، عاشق این دنیا هستم، این دنیا زیباست» و آن وقت، شرایط وحشتناکی برای تو پیش بیاید. برای این است که شما در عمق درون خود، در ذهن ناخودآگاه خود، مخالف و متضادِ آن را دارید. شما در درون خود، در جایی در درون، منفی گرایی دارید. اگر نداشتید، همه چیز در زندگی شما خوب بود؛ اصلا هیچ مشکلی از هیچ نوعی نداشتید. (مثلا بعضی می گویند که گفته شده هر چه می خواهی را به دست می آوری، پس چرا من فلان فردی که می خواستم را به دست نیاوردم، یا چرا حالا که به دستش آورده ام شاد نیستم؟   برای اینکه هیچ جا نگفته اند که آنچه می خواهی را به دست می آوری، بلکه گفته اند آن چه حس می کنی را ایجاد می کنی.  این جا اگر با حس تنهایی و ناراحتی از تنها ماندن به دنبال شخص دیگری بروی و او را بخواهی، چه او را به دست بیاوری یا نه، حس تنهایی و ناراحتی (ناشادی) بیشتری را برای خودت خلق می کنی -شاید خودت هم ندانی که مبنای آن خواستن ترس بوده، اما اگر در درون خودت بروی متوجه می شوی. یا مثلا اگر از روی حس ترس از آینده یا ترس از فقر پول بخواهی و دنبال ثروت بروی، اگر ثروتمند شوی هم همیشه از آینده یا از فقیر شدن خواهی ترسید.)یک مشکل چیست؟ مشکل فقط چیزی است که به نفع شما اتفاق نمی افتد، همین.اگر بیماری دارید، اگر در حال مردن از یک بیماری هستید، این یک مشکل نیست. اصلا هیچ معنی ای ندارد. چون وقتی می میری، چه اتفاقی برای تو می افتد؟ هیچی.  اما بعضی از شما این را درک نمی کنید و مرگ را یک تهدید می بینید. … مرگ فقط تغییر از جایی است که اکنون هستید. هیچ چیز خوب یا بدی ندارد، درست مانند همین زندگی ای که الان دارید. بد نیست، خوب هم نیست. بلکه تفکر تو است که آن را خوب یا بد می کند. همان تفکراتی که در تمام این سال ها به خود اجازه داده اید که داشته باشید. برنامه ریزی این سال ها که زندگی شما را همانی کرده که امروز است.پس به زندگی خود نگاه کن. آیا خوشحالی؟ با خودت در آرامشی؟ این، به شما می گوید که چه حسی به چیزها دارید.اما البته، این فقط وقتی حقیقت دارد که تو این دنیا و این جهان را واقعی بدانی.الان خیلی از شما می گویید: «من می دانم این دنیا یک خواب است، می دانم که مایا، توهم، است»، و بازهم به آن واکنش نشان می دهید! نسبت به آن حس دارید. آن را قضاوت می کنید. آن را محکوم می کنید. آن را دوست دارید. تمام این احساسات مختلف را دارید.پس وقتی می گویید که این دنیا واقعی نیست، دارید به خودتان دروغ می گویید.اگر باور دارید این دنیا واقعی نیست، با خودتان در آرامش خواهید بود، آرامش کامل و تام. دیگر نگران هیچ شخصی، مکانی یا چیزی نخواهید بود. وقتی می گویم «نگران نخواهی بود» منظورم این نیست که همه چیز را نادیده می گیری، بلکه هر کاری که مجبوری انجام دهی را با دلسوزی زیاد، مهربانیِ عاشقانه، و درک انجام می دهی و همه چیز را به حال خود رها می کنی. چون متوجه می شوی که هر کاری که داری انجام می دهی، همان کاری است که باید انجام دهی. هرجایی که هستی، همان جایی است که باید باشی. با هر کسی که داری زندگی می کنی، همانی است که باید با او زندگی کنی. چیزها همین جوری که هستند کاملا سر جای خودشان هستند، و تو بی اندازه شادی.اما بیشتر ما این گونه نیستیم. ما هنوز فشارِ این دنیا را حس می کنیم. حس می کنیم آنچه دیگران به ما می گویند توهین بوده. احساسات ما صدمه می خورند، قضاوت می کنیم. این به ما نشان می دهد که این دنیا واقعی است (دنیا را واقعی می دانیم). باید با خودتان کاملا صادق و روراست باشید. شما نمی توانید تصور کنید چیزی هستید که نیستید. اما خب، نگران نباشید، می توانید این را برطرف کنید و درستش کنید. اما قبل از این که بروید سروقت آن، باید خودتان را همانی ببینید که واقعا هستید.شما نمی توانید خود را با بدگمانی از دنیا دور کنید و نسبت به مردم با نخوت رفتار کرده و هیچ کاری با آن ها نداشته باشید و بگویید: «من کاری با این مردم ندارم، چون این دنیا غیرواقعی است». چون دیگر می دانید که حتی اگر هم نخواهید هیچ کاری با مردم داشته باشید، هر روزه با آن ها مواجه خواهید شد و باید به آن ها واکنش نشان دهید. این روش واکنش شما به مردم است که نشان دهد تا کجا رفته اید.پس بیایید درک کنید که یک هوش الهی وجود دارد که نهایتِ خوبی تو را می خواهد، قدرتی که راه را می داند. اگر فقط تسلیم این نیرو شوی، اگر تسلیم کامل این قدرت شده و رها کنی و به خدایی که راه را می داند اجازه دهی، در جریانی از برکت و نعمت، به جلو، به بهترین و بالاترین خوبی برای خودت، هدایت می شوی. این واقعیت است.اما اگر همچنان مشغول به محکوم کردن، قضاوت کردن، واکنش نشان دادن و هرروزه دنبال یافتن چیزهای اشتباه در زندگی خود، باشی، آن وقت در ذهن و مغز خود و در ناخودآگاه خود دارید می گویید: «این چیزی است که من می خواهم، از این بیشتر می خواهم». اگر از چیزی بیشترش را نمی خواستی، به آن فکر نمی کردی. از آن ناراحت نمی شدی. به خودت اجازه نمی دادی وارد چرخه منفی گرایی، بدگمانی، بدبختی و … شوی. فراتر از این ها بودی.اما اگر دیدی داری داخل این دام می افتی، باید کاملا ذهن، بدن و روح را به آن هوش نامحدودی که این جهان را اداره می کند واگذار کنی. می توانی این هوش را خدا، واقعیت محض یا مطلق، یا خرد خدایی بنامی. اسم آن فرقی نمی کند. باید به تمامی و کاملا به او واگذار کنی (تسلیم او کنی).البته، حقیقت نهایی این است که هیچ کدام از این ها وجود ندارند. در حقیقت نهایی، این چیزها که به شما گفتم چرند هستند. چون آن حقیقت نهایی، سکوت است. سکوت کامل و نابودی کامل افکار و ذهن و بدنت. اما همانطور که گفتم، باید با خودمان صادق بشیم و بدانیم در کجای مسیر هستیم (در چه سطحی هستیم). …حتما شنیده اید که می گویند شما بدترین دشمن خودتان هستید، و این درست است. چرا؟ چون شما در جهانی از نور و سعادت تام زندگی می کنید، اما این نور و سعادت را حس نمی کنید. بلکه چیز دیگری حس می کنید، چیز دیگری می بینید؛ و در باور و تفکر اشتباه خود چنین می گویید که اگر فقط چیزها اینگونه پیش می رفتند، من خوشحال بودم، شاد بودم. این یک توهم است.واقعا مهم نیست که چیزها به کدام مسیر می روند، تنها چیزی که مهم است واکنش شما به اتفاقاتی است که اکنون در زندگی شما اتفاق می افتند. این تنها موردِ مهم است. این که چگونه به وضعیت هایی که وارد زندگی تو می شوند واکنش نشان می دهی.آموزش را با این شروع می کنی که یاد می گیری دنیا را به حال خود بگذاری. هیچ حسی بر علیه یا به نفع چیزی نداشته باشی. منظورم چیست؟ مثلا شما می دانید انتخابات در پیش است. بعضی از شما کلینتون را دوست دارید و بعضی هم بوش را، و بعضی فرد دیگری را. خب، تا وقتی که شما احساساتی در آن نگذاشته اید، هیچ اشکالی در این نیست. تا وقتی در قلب خود پرآشوب و دردمند نشدید که بخواهید بگویید و ثابت کنید که حرف و نظر من درست است، هیچ ایرادی در این نیست. تا وقتی به دیگران نگفتید که آن فرد مورد نظر شما چقدر خوب است و بقیه نامزدها چقدر بد هستند، اشکالی ندارد. متوجه شدید چه می گویم؟اگر داری با این دنیا کار می کنی، اصلا قرار نیست واقعا هیچ کاری بکنی. می توانی بدون دخالت ذهن درگیر این دنیا شد. این یک راز است. می توانی از نظر بدنی کاری کنی، اگر می خواهی برو و رای بده. به گروه های صلح طلب و … بپیوند و اعتراض کن و …، اما در ذهنت بدان که این ها همه اش بی معنی و مزخرف هستند. در ذهنت کاملا آزاد باش. این روش زندگی در این دنیا است.فرض کنیم می خواهی از کسی در دادگاه شکایت کنی. این که در مسیر معنوی هستی به معنای این نیست که بگذاری کسی از تو سوءاستفاده کند و تو به دادگاه شکایت نکنی. اما اگر هم شکایت کردی، احساسات بدی نداشته باش. از او متنفر نباش. حس بردن یا باختن آن پرونده را نداشته باش. فقط داری کاری را می کنی که باید انجام شود، همین. در ذهنت حس عشق، آرام و صلح، و لذت داشته باش. فقط داری کاری را می کنی که باید انجام شود.اگر این گونه عمل کنی، در این دنیا بسیار شاد خواهی بود. اما اگر با حس کردن چیزها در عمق قلبت واقعا احساساتی شدی، مانند یک کلید لامپ خواهی شد (روشن و خاموش می شوی). وقتی چیزها بر وفق مراد تو پیش می روند، حسی عالی داری، و وقتی چیزها بر علیه تو هستند، حسی بد. اما اگر تفکرت از بدنت جدا شده باشد، هر چه که شد، واکنشی نشان نمی دهی. فقط کاری که باید انجام شود را انجام می دهی و آزاد خواهی بود.می توانی در ذهن خودت بپرسی: «من کیستم». وقتی داری از کسی شکایت می کنی (در دادگاه)، یا برای ریاست جمهوری رای می دهی، می توانی بپرسی: «این برای چه کسی آمده؟ چه کسی دارد این کار را می کند؟ چه کسی دارد تمام این ها را می کند؟». اگر این کار را بکنی، متوجه می شوی که این اگو است که تمام کارهایی که در این زمین انجام می شود را انجام می دهد. این اگو است که دارد کار می کند. البته خودت باید به این نتیجه برسی. با پرسیدنِ «من کیستم؟ چه کسی است که این حس را دارد؟ چه کسی است که دارد رای می دهد؟ چه کسی دارد شکایت می کند؟ چه کسی تمام این ها را انجام می دهد؟ —  من هستم». آن «من» فردی است که دارد همه ی این ها را انجام می دهد.وقتی این را تمرین کنی، متوجه می شوی که داری از آن تعهدات خودخوانده ات رها می شوی. زندگی تو ساده تر و ساده تر و ساده تر می شود. به جایی که دیگر نیازی نداری شکایت کنی (در دادگاه). جایی که دیگر نیازی به دادگاه رفتن نداری. دیگر نیازی به قضاوت نداری. تمام این چیزها کاهش می یابند.یک مثال خوب برای این، اتفاقی است که برای شخصی که آپارتمان خود را از او اجاره کردم، افتاد. صاحب آنجا جوانی است که برای مک دونالد کار می کند. حدود یک ماه قبل با هم حرف می زدیم. او گفت که دوستش و خودش ساختمانی با 39 آپارتمان دارند و حالا به علت بحران اقتصادی در دردسر زیادی افتاده اند. مردم اجاره خود را نمی دهند، 20 خانه خالی است، و باید دقت کند که به چه کسی کرایه می دهد.من این را به او توضیح دادم: «دیگر در این مورد نگران نباش، بگذار خدا بر عهده بگیرد، این مشکل خداست نه مشکل تو». این ها کلماتی بودند که او درک می کرد. من باید مطابق درک او با او حرف می زدم. من متوجه شدم او کاتولیک است. من به او گفتم به خدا اعتماد کند، و روشِ اعتماد به خدا هم رها کردن نگرانی های خودش است، یعنی تمام نگرانی هایت از آنچه ممکن است به وقوع بپیوندد، اینکه شاید ورشکست شوی یا هر چیزی شبیه آن. گفتم نگرش مثبتی داشته باشد، در مورد خودش حس خوبی داشته باشد. ذهنش را برگرداند و بر خدا تمرکز کند.و او از من پرسید: «چگونه این کار را انجام دهم؟ تمام عمرم به کلیسا رفتم و تا به حال کسی این را به من نگفته بوده، این که بر خدا تمرکز کنم». من به او توضیح دادم: «تو با پرسیدنِ  من کیستم  بر خدا تمرکز می کنی». او نمی دانست من در مورد چه چیزی حرف می زنم. اما می خواست کاری کند، بنابراین شروع به تمرین روش  من کیستم  کرد.جالب است که بگویم وقتی مردم به سراغ تمرین روش جستجوی خود یا هر روش معنوی مانند آن می روند، خیلی شور و شوق دارند و نتایج زیادی در آن می بینند. اما همانطور که می دانید، پس از مدتی سرد می شوند. خسته می شوند. کلی دلیل برای عدم انجامش می آورند. و بعضی کاملا رهایش می کنند.برگردیم سراغ صاحب خانه ام. او حاضر بود برای تغییر شرایط هر کاری بکند. بنابراین تمرین کرد. فردایش با من تماس گرفت و گفت یک ژاپنی می خواهد تمام ساختمان را همانجوری بخرد، و قیمتی عالی هم پیشنهاد کرده، و او می تواند وام بانک را داده و سود خوبی هم ببرد.این فقط مثالی از این است که وقتی روی از مشکل خود بر می گردانید و به آن نامحدود نگاه می کنید، چه اتفاقی برای سمت انسانی شما می افتد. از همان لحظه ای که آمده اید، آن هوش نامحدود با شما بوده. در هر اتم از وجود شما، هوش نامحدود هست. این ذهن شماست که مانع می شود آن هوش نامحدود کارها را انجام دهد. ذهن یک جورایی کاملا گمراه شده است. آن، باور به چیزهای عجیبی دارد. البته این یک توهم بصری (بینایی) است، اما تو این را نمی دانی. پس باید با همین وضعیت کار کنی.باید همه چیز را رها کنی. خودت را نگران مشکلات یا زندگی ات نکن و به ذهن نگاه کن. ذهنت را مشاهده کن. مواظب افکارت باش. خودت را در حال فکر کردن نگاه کن. آن ترس ها، عجزها و ناامیدی هایی که وارد ذهنت می شوند را نگاه کن، اما اصلا و ابدا هیچ کاری با آن ها نکن. فقط نگاه کن. آن ها را به حال خود بگذار.هر قدر هم که آن تصویر وحشتناک باشد، آن را رها کن، نگاه کن، مشاهده کن، ساکن باش، در سکوت آرام بگیر. بدن تو کاری که باید انجام شود را انجام می دهد. یادت باشد که من نمی گویم که باید بدنت را وادار کنی کاری که تو می خواهی را بکند. بدنت را به حال خود بگذار. بدن تو از ذهنت پیروی می کند. وقتی ذهن ساکن و خاموش شد، بدن هم ساکن و خاموش می شود. وقتی ذهن ناپدید شد، بدن هم ناپدید می شود.تمام ماهایی که در این اتاق نشسته ایم، در سطوح مختلف آگاهی هستیم. بعضی پیشرفته تر از بقیه هستیم، اما این مهم نیست. چیزی که مهم است، کاری است که با زندگی خود می کنید. هیچ کدام از کسانی که در این جا هستند نباید باور کنند که جهان هیچ گونه قدرتی بر آن ها دارد، هیچ گونه قدرتی. شما آن قدرت هستید. اگر حس می کنید این جهان یا هر وضعیت دیگری قدرتی بر شما دارد، برای این است که شما آن قدرت را به آن داده اید. از کجایِ دیگری می تواند بیاید؟ این جهان، این دنیا به خودی خودش منفعل است، نه بد است و نه خوب. شما هستید که آن را چیزی که هست می کنید.برای همین است که تمام شما نگاهی متفاوت به دنیا دارید. ما در یک دنیا زندگی می کنیم، اما آن را متفاوت می بینیم. ما داریم خودمان را می بینیم. داریم چیزی که هستیم را می بینیم. چه چیز دیگری است که ببینی؟ هیچ گناهکاری وجود ندارد، هیچ شرّی وجود ندارد. می توان گفت که همه فرزند خدا هستند. وقتی درک کردی که فرزند خدا در عشق و سعادت نامحدود خدا هستی، وقتی مدتی بر این کار کردی، به زودی متوجه خواهی شد که تو خدایی. تو آن سعادت و عشق نامحدودی. آن، تو هستی. اما باید از جایی که الان هستی، کار کنی. اگر باید پرستش کنی، پرستش کن. اگر باید مدیتیشن کنی، مدیتیشن کن. اگر باید مانتراها (جملات و عبارات تاییدی) را بگویی، بگو. هر کاری که باید بکنی را بکن که آگاهی خود را افزایش دهی.دیگر هرگز نگو «نمی توانم کاری بکنم، هر کاری که می توانستم را کردم. گیر کرده ام، همه اش دروغ است». هیچ کسی هیچ وقت گیر نمی کند. زیرا ما در دنیایِ سیال و متغیری زندگی می کنیم، و هیچ چیزی جامد نیست. پس، چگونه می توانی گیر کنی؟ همه چیز همیشه و به صورت دائم در حرکت است، در حرکت است، در حرکت است، در حرکت است. تو نمی توانی جایی یا زمانی گیر کرده باشی.دیدی چگونه ذهنت را تمرین می دهی؟ این خودت هستی که ذهنت را تمرین می دهی که جایی گیر کرده ای، این که نمی توانی جلوتر بروی؛ و بعد باورش می کنی. برای همین به نظر خودت می رسد که گیر کرده ای. اصلا چنین چیزی وجود ندارد. همه چیز درست و مرتب است. تو یک وجود منحصر به فردی، زیرا در درون خود قدرتی شگفت آور داری. به هر حال، این خودت هستی که این توهم را ایجاد (خلق) کرده ای. تو این مایا را خلق کرده ای. آن از تو می آید.  قدرتی که تو داری این همه چیز را خلق کرده است. حالا اگر بخواهی همه چیز را از حالت خلق در آوری (ضد خلق کنی)، باید معکوس بروی. درست مانند یک ماشین دنده عقب بگیر و برو به منبع. وقتی به منبع برگشتی، متوجه می شوی که هرگز یک انسان نبودی. هرگز دنیایی وجود نداشته، هرگز هیچ قید و بند یا آزاد شدنی وجود نداشته. هرگز خدایی جدا از خود (Self) تو وجود نداشته و تو آزادی؛ آرامشی.  (سکوتی طولانی)

به نظرت نچسب. فکر نکن که همه چیز باید به روش خاصی باشند. چرا؟ چون اگر به دنیا نگاه کنید، می بینید که تا حدی منظم است، ولی همزمان، بی نظم هم هست. هر دوی این ها هست. در جهان نظم و قانون است. مثلا اگر سیب زمینی بکارید، سیب زمینی می روید نه کاهو. همیشه این طور است. اما ممکن است همزمان طوفانی بیاید و سیب زمینی های کاشته شده تو را از بین ببرد. یا زلزله بیاید. پس شما بی نظمی و زیبایی دارید، و زیبایی و بی نظمی. واقعا همه اش یکی است.برای این اینجا هستید که به این حقیقت بیدار شوید که ما این بدن، این ذهن، کننده کار، نیستیم؛ اینکه شما واقعیت مطلق (واقعیت تام، واقعیت محض، تمامِ واقعیت) هستید. و این واقعا تنها چیزی است که باید متصل به آن باشید. همه چیز دیگر خودش درست می شود. یعنی، نگران سالم و بیمار بودن، فقیر و پولدار بودن، و … نباش. این ها هیچ فرقی ندارند. تو این جایی که به ذات واقعی خود بیدار شوی، به واقعیت زندگی ات، از چیزی که واقعا هستی، و تو این چیزی که به نظر می رسد نیستی.خیلی ها می پرسند: «خب، برای آگاهی از خود، حتما باید کلی تمرینات معنوی انجام دهم؟». وقتی آن سه سال آخرِ عمر ماهارشی با او بودم، افراد زیادی از سراسر دنیا می آمدند، و می پرسیدند: «آیا حتما باید  تمرینات روزانه معنوی انجام دهم؟». این را می پرسیدند چون متوجه می شدند خود ماهارشی انجام نداده بوده. او هرگز مدیتیشن نکرد، مانترا نگفت، هیچ وقت هیچ کاری نکرد. آن ها این سوال را می پرسیدند چون می خواستند مثل او باشند، و با هیچ کاری نکردن بیدار شوند.او (ماهارشی) به هر کسی، جوابی متفاوت می داد. به یکی می گفت: «بله، با تمام وجودت، برو در عمق آن، همین تمریناتی که الان می کنی را ادامه بده». و به یکی دیگر می گفت: «نه، اصلا لازم نیست هیچ تمرینی انجام دهی. فقط خودت باش و بیدار شو». و در جواب یکی دیگر سکوت می کرد و هیچ نمی گفت.پس، حقیقت چیست؟  هیچ حقیقتی وجود ندارد. بعضی به او می گفتند: «حتما در زندگی قبلی ات تمرین کرده ای». او موافقت می کرد و می گفت: «بله».  اما منظورش چه بود؟ هیچ زندگی قبلی ای وجود ندارد. کسی وجود ندارد که بخواهد چیزی را تمرین کند. شما در حال زندگی می کنید، در زمان-ی هستید که وجود ندارد. شما در همین زمانی که الان در آن هستید، همین ثانیه، کاملا و به تمامی بیدار شده اید، به آن ذات خدایی بیدار هستید. در همین لحظه ای که در آن هستید، شما خودآگاه و آزادید. اما وقتی به آن فکر می کنید، این دنیای غیرواقعی را می آورید، به چیز دیگری باور پیدا می کنید! بعدش شروع به فکر کردن می کنید، سیستم باوری می سازید، و آن، همه چیز را خراب می کند. چون تفکر متوجه زمان و فضا (مکان) است. افکار متوجه این دنیا هستند، این جهان، گذشته و حال. در حالیکه اصلا گذشته و حالی وجود ندارد. و کسی هم نیست که از چیزی بیدار شود. چون شما واقعا هرگز نخوابیده بودید که بخواهید بیدار شوید.بنابراین، بستگی به سطحی که هر شخصی دارد، جواب متفاوتی برای او است. خودِ ایده تمایل به بیدار شدن، اشتباه است. خودِ این حس که می خواهم بیدار شوم، خودآگاه شوم، آزاد شوم، یک اشتباه است؛ چون این بخشی از فرآیند تفکر توست، و این فرآیند تفکر هرگز نمی تواند تو را آزاد کند. هیچ فکری نیست که بتواند تو را آزاد کند. هیچ حس و عاطفه و احساسی نمی تواند تو را بیدار کند، تو را بیدار و رها کند.فقط وقتی ساکن (در آرامش و سکوت و خاموش) هستی، وقتی دست از تلاش بر می داری، یعنی یک جورایی وقتی رها می کنی، انجام می شود. چون وقتی رها می کنی، واگذار کرده ای. وقتی تمام امیدهایت برای رسیدن به جایی یا حالتی (خودآگاهی یا …) را رها کردی و دیگر ول کردی، واگذار کرده ای (تسلیم شده ای). و این یک نشانه خوب است. تو اگو، افکار و احساسات خود را واگذار (تسلیم) کرده ای و ساکن شده ای. در این ساکن بودن، در این خاموشی و آرامش است که چیزها شروع به اتفاق افتادن می کنند. نه وقتی تو سر و صدا می کنی، بلکه وقتی که خاموش و ساکتی.ما سال های زیادی در معنویت تقلا کردیم، به دنبال جواب ها، راه حل ها، گورو یا استاد، معلم، کتاب ها، و … تقلا کردیم، و با این حال، به نظر می رسد که بعضی از شما به هیچ جا نرسیده اید. آن جوینده باید در اکنون، در حال، کاملا راضی و خشنود باشد، در همین دقیقه در همین لحظه، کاملا راضی و خشنود باشد. منتظر فردا نباش.وقتی تمرینات روزانه معنوی می کنی، وقتی مدیتیشن می کنی و از مانتراها استفاده می کنی، وقتی تمرین تنفس عمیق می کنی، کاری که این ها می کنند این است که آن را به آینده حواله می دهند؛ چون به خودت می گویی که اگر خوب و صادقانه تمرین کنم، بیدار خواهم شد. این درست نیست. من و شما کسانی را می شناسیم که الان سال ها و سال ها و سال ها است که تمرینات معنوی می کنند و هیچ اتفاقی برای آن ها نیفتاده؛ فقط هم به دلیل همین تمرینی که انجام می دهند. چون تمرین کننده است که دارد آن تمرینات را انجام می دهد. ولی، همین تمرین کننده است که باید برود، همین فردی که تمرین می کند باید حذف شود، برود. وقتی کسی برای تمرین باقی نماند، کسی آن جا نیست. تا وقتی که کسی است که تمرین کند، همیشه اوقات سختی خواهد داشت، مشکلاتی. اما وقتی دیگر کسی برای تمرین کردن باقی نماند، آن وقت رسیده اید. به این فکر کنید.جایی نیست که شما باید آنجا بروید، چیزی نیست که باید آن را ببینید. کسی نیست که باید آن را ببینید، چیزی نیست که باید بخوانید. فقط باید خود (Self) خودتان باشید، این خودِ جاودانی و تغییر ناپذیر، این خود شگرفِ شگفت، این تمام جهان است. تو همین حالا آن خود هستی، همین طور که هستی. اما وقتی به آنچه که همین حالا گفتم فکر می کنی، خرابش می کنی. چیزی نیست که به آن فکر کنی، چیزی نیست که آن را بپذیری. فقط این کلمات من را بشنو، و آن ها همان جایی می روند که باید بروند، و کاری را می کنند که باید بکنند. تو این جهانی. تمام این جهان در درون توست، مانند حباب هایی در اقیانوس. حباب ها تغییر می کنند، می ترکند، و حباب های جدید می آیند؛ اما اقیانوس همان طور می ماند. و بنابراین، آن با تو است. این جهان، بدنت، همه چیز، در آگاهی قرار دارند. تو آن آگاهی هستی، آن فضایی، آن فضای بی انتها و بیکرانه، همان فضایی که تو آن را چسبی می نامی که این جهان را بهم چسبانده، فضایِ بین اشیاء، بین بدن ها. می توانی اسم این فضا را آگاهی، آگاهی محض و تام، بگذاری. تو آن فضایی.وقتی در فکر خودت خود را چیزی می دانی، وقتی به نحوی به خودت فکر می کنی، متوجه می شوی که همینجور داری به چیزهای دیگری فکر می کنی. برای همین همینجور فکر می کنی و فکر می کنی. پس، اصلا خودت را چیزی ندان، اصلا به هیچ روشی به خودت فکر نکن. وقتی این کلماتِ من را می شنوی، به این ها فکر نکن، فقط این ها را جذب کن. چون تو خودت این کلمات هستی. این کلمات، خودت هستی. تو این کلماتی، تک تک کلمات خودتی. تو، آن هستی.هیچ گوینده و شنونده ای وجود ندارد، هیچ گوینده و دریافت کننده ای. فقط گوینده است. گوینده دارد با خودش حرف می زند، و تو آن خودی. اگر تو خود به عنوان این گوینده ای، چرا باید تمرین معنوی کنی؟ اگر جدا بودی، باید همه کار می کردی که به روشن بینی (اشراق) برسی، به خودآگاهی. اما تو جدا نیستی، تو آن خود بی کران و نامتغیری، همه جا هستی، همیشه حاضری؛ این زیبایی، سعادت تام و لذت است، این واقعیت محض است. این تویی، اکنون و همیشه. وقتی می گویم تویی، اشاره ام به این بدن نیست، این بدن یک توهم است، واقعا وجود ندارد. وقتی می گویم این تویی، اشاره به تمامی برهمنِ همه جا حاضر دارم، آن واقعیت نامحدود. این تویی.  هیچ جدایی ای نیست. این تو، جدا از من نیست. بله، این بدن جدا به نظر می رسد، اما تو داری با چشم های فریب خورده نگاه می کنی، داری از طریق حواس نگاه می کنی، برای همین جدایی می بینی.اما وقتی تمام آن افکار، احساسات، و عوطف را رها کردی و گذاشتی بروند، و ساکن (ساکت، خاموش، آرام) شدی، دیگر هرگز  جدایی حس نخواهی کرد.هم اکنون چه اتفاقی در درون تو می افتد؟ چه اتفاقی دارد برایت می افتد؟ بسیاری از شما در این جا بسیار آرام و ساکن هستید، و این تمامِ چیزی است که نیاز دارید. به چیز دیگری نیاز ندارید. بعضی از شما در این جا هنوز دارید تقلا می کنید، سعی می کنید که ذهن خود را خاموش کنید، سعی می کنید ساکن شوید، سعی می کنید جلوی آمدن فکرها را بگیرید؛ و نکته همین است، سعی نکنید جلوی هیچ چیزی را بگیرید. سعی نکنید جلوی چیزی را بگیرید تا بتوانید حس بهتری داشته باشید، کننده ای نیست که کاری را انجام دهد. کاری که داری می کنی را متوقف کن و ساکن باش. به ذهن نگاه کن، مشاهده اش کن. بگذار ذهن هر کاری می خواهد بکند. بگذار هر تصویر و فکری که می خواهد بیاورد. تو فقط یک قدم به عقب بردار و نگاه کن، مشاهده کن. آرامش، میراث واقعی توست. سعادت و شادی، زندگی واقعی توست. لذت، ذات واقعی توست.وقتی حس می کنی مشکلی داری، فقط برای این است که باور داری این بدنی. فقط این بدن حس می کند مشکل دارد. اما تو خودت هرگز هیچ مشکلی نداشته ای. خود، خداست. خودت باش. سعی نکن دنیا را تغییر دهی. سعی نکن هیچ کسی را تغییر دهی. سعی نکن خودت را تغییر دهی. ببین، آن قدرتِ درونت می داند که دقیقا چه کند، وقتی تنهایش بگذاری. این رازش است. تو در درون خود قدرتی داری که می داند چگونه تو را به خانه بیاورد، می داند چگونه تو را به هدف نهایی ات هدایت و راهبری کند. فقط وقتی تو با تلاش برای تغییر دادن چیزها دخالت می کنی، مشکل پیدا می شود.هیچ نگرانی ای نسبت به آن چه در دنیا می افتد، به آن چه در زندگی ات می افتد، نداشته باش. جواب از قبل آنجاست. همیشه خواهی دانست چه کنی. همیشه به سمت بهترین خوبی برای خودت هدایت می شوی. به آن قدرتی که مسیر را می داند اعتماد کن. تو آن قدرتی، همیشه هم بودی. شاد باش. تو همین حالا کاملا آزادی.
منبع:
کد:
https://farasoo2012.wordpress.com/
سال ها پرسیدم از خود کیستم
آتشم ، شوقم ، شرارم ، چیستم
دیدمش  امروز  و دانستم  کنون
او به جز من ،من به جز او نیستم
مولانا
 سپاس شده توسط farda123 ، سنجاقک ، مریم ، zoom ، رزم آور نور ، یکتا
#3
برای دوستانی هم که میخوان این مطلب زیبا و گرانبها رو داشته باشند تا مرور کنند فایل pdf اون رو در پیوست قرار میدم امیدوارم استفاده برید...
متعالی باشید.


فایل‌های پیوست
.pdf   رابرت آدامز.pdf (اندازه 753.63 KB / تعداد دانلود: 30)
سال ها پرسیدم از خود کیستم
آتشم ، شوقم ، شرارم ، چیستم
دیدمش  امروز  و دانستم  کنون
او به جز من ،من به جز او نیستم
مولانا
 سپاس شده توسط farzad78 ، amirkalate ، Farzam.s ، zoom ، رزم آور نور


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان